مقیم شهر خورشید...
دلم مي خواد گريه کنم
شديد
دلم بد جور هواي بارون بهاريتو کرده
اي کاش مي دونستم کجايي...تا سراغت رو از مردم اون جا مي گرفتم
شايد تو شهربارون، شايدم تو شهر آسمون، و شايد وسط شهر روشني...
امّا من هميشه سراغت رو از سرزمين خورشيد مي گيرم...جايي که همه ي اين شهرها و همه ي شهرهاي زيباي ديگه رو مي شه ازش ديد
اي کاش کنارم بودي...مي دونم که هستي، ولي اي کاش من مي فهميدمت...اي کاش بهم مي گفتي که تو اين سه راهي، راه درست کدومه...
انتهاي کدوم مسير تو ايستادي؟!
+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت19:30توسط سکوت آسمانی |
رهايي، يعني با تو بودن
مثل هميشه، به نام يگانه...سلام.و برعکس هميشه، مى خوام بگم، دلم برات تنگ نشده! وقتى هميشه با منى، پيش من، وقتى نجواى روشنت، گوشم رو نوازش مى ده، چه دليلى مى مونه واسه دل تنگى؟
تويى که شب هام، با تو، رنگ خدا مى گيره. روزهام، با تو، به انتظار خورشيد مى گذره. جويبار عمرم باتو، به تلاطم و خروش در مياد.موجهاى درياى ايمانم با تو، به ساحل يقين مى رسه.
آره، حس مى کنم، ديگه دور نيستى، حس مى کنم، همين نزديکيايى، شايد همين جا، کنار خدا...وقتى تو هستى، يعنى من هستم و وقتي من هستم، يعنى خدا هم هست.
حالا که تو هستى، همه جا محضر عشقه، جاى لغزش نيست چون خدا، مثل هميشه، هست. درد متعالى، صبر متعالى نمى خواد، حالا که تو هستى...
و امروز، از هميشه مشتاق ترم، مشتاق ترين، براى ديدارت، که تا ابد تمام نمى شود، روشني باران من...
تويى که شب هام، با تو، رنگ خدا مى گيره. روزهام، با تو، به انتظار خورشيد مى گذره. جويبار عمرم باتو، به تلاطم و خروش در مياد.موجهاى درياى ايمانم با تو، به ساحل يقين مى رسه.
آره، حس مى کنم، ديگه دور نيستى، حس مى کنم، همين نزديکيايى، شايد همين جا، کنار خدا...وقتى تو هستى، يعنى من هستم و وقتي من هستم، يعنى خدا هم هست.
حالا که تو هستى، همه جا محضر عشقه، جاى لغزش نيست چون خدا، مثل هميشه، هست. درد متعالى، صبر متعالى نمى خواد، حالا که تو هستى...
و امروز، از هميشه مشتاق ترم، مشتاق ترين، براى ديدارت، که تا ابد تمام نمى شود، روشني باران من...
+نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت15:41توسط سکوت آسمانی |


