آن شب، باران زد،
نرم...نرم...نرم...
و شست هرچه ناپاکي و درد و زخم را
و او تابيد، پاشيد، روشن کرد
روشني باران من، نمايان شد...
و چه خاطره انگيز آمد...
گويي داستان من و آن زن با چهره ي روحاني و کلام آسماني در او تکرار مي شد، و شايد او خود آن زن بود!
وقتي از خرد شدن و تکه تکه شدن کلوخي براي ساختن گلي خوش مي گفت، انگار نه آنجا و آن موقع که از سال ها پيش، از تولد سکوت آسماني حرف مي زد
و اين بار تاريخ آبستن فرياد آسماني است...
روشني باران من، فرياد آسماني، منتظر تولّدت مي مانم
دلم مي خواد گريه کنم
شديد
دلم بد جور هواي بارون بهاريتو کرده
اي کاش مي دونستم کجايي...تا سراغت رو از مردم اون جا مي گرفتم
شايد تو شهربارون، شايدم تو شهر آسمون، و شايد وسط شهر روشني...
امّا من هميشه سراغت رو از سرزمين خورشيد مي گيرم...جايي که همه ي اين شهرها و همه ي شهرهاي زيباي ديگه رو مي شه ازش ديد
اي کاش کنارم بودي...مي دونم که هستي، ولي اي کاش من مي فهميدمت...اي کاش بهم مي گفتي که تو اين سه راهي، راه درست کدومه...
انتهاي کدوم مسير تو ايستادي؟!


