از وقتی که سکوتم آسمونی شد، خب خیلی چیزا تغییر کرد. به همه ی نقش و نگارها جور دیگه ای نگاه می کردم. حالا دیگه فهمیده بودم که واقعاً همه ی اون چیزهایی که می بینم، سایه ای بیش نیستند و همشون خیالین. هیچ کدوم وجود نداشتن. چون هیچ رویایی توی عالم خودش هیچ وقت واقعی نیست. ولی من همیشه می خواستم حقیقت را ببینم. اون چیزی که هست و سایه نیست. ولی با این همه پذیرفتم که از همه ی این سایه ها و رویاها استفاده کنم. شاید یه روزی قفل این سکوت بشکنه و به جای خیال و سایه، خود حقیقت را ببینم. وقتی که بتونی سایه ی چیزی را ببینی، می تونی امیدوار باشی که خود اون چیز را هم یه روز حس کنی. اطمینان داشتم که اون روز خواهد رسید، ولی یه چیزی هنوز ته دلم را می لرزوند. می گفت:« نکنه اصلاً وجود نداشته باشه. چرا بی خودی به یه چیزی که نمی دونی وجود داره یا نه امیدواری؟ زندگیت را تلف نکن. از این رویا لذّت ببر. تا تموم نشده بهش بچسب!» امّا من نمی خواستم که یه چیز کوچیک، این همه رنج و سختی راه را برام بی ارزش جلوه بده. پس گوش هامو گرفتم و به اون سکوت پناه بردم. باهاش جنگیدم. امّا نه جدّی. گاهی کمر خم می کردم و با هر ضعفی که از خودم نشون می دادم، از سکوت آسمانیم فاصله می گرفتم. چه کار باید می کردم که نکردم......؟
خوب همه جا رو نگاه کردم. سیاهِ سیاهِ سیاه....! امّا نه، یه روزنه ی امیدی اون روبرو بود. رفتم به طرفش. آره، درست دیده بودم. اون جا مثل همه جا سیاه نبود. سفیدِ سفید بود. هنوز هم باور نمی کردم. یعنی می شد از این تهی بودن رها شد؟ یعنی می شد همه ی اون سیاهی ها رو پاک کرد؟ رفتم جلوتر و دستم را به این امید به اون روزنه نزدیک کردم که شاید دوباره همه ی اون نقش و نگارهای هرچند خیالی و هرچند سایه گون را ببینم. با این که دیدن و زندیگی کردن با همه ی چیزهایی که به واقعیت نداشتنشون اطمینان داری بسیار نا امید کننده است. ولی هرچی که باشه از سیاهی و تنهاییِ منفی که بهتره. دست بردم و روزنه را باز کردم. ولی اون یه تقطه ی امید معمولی نبود. اون قدر روشن بود که دیگه هیچ چیز را نمی دیدم. روشن روشن بود. وقتی از اون دریچه رد می شدم، حس کردم که انگار دارم متحوّل می شم. انگار اون دریچه توی قلب من بود. قلبم داشت باز میشد و «منی» دیگر از درونش متولّد می شد. انگار داشتم پوست می انداختم. ولی اون روزنه و نور چه فرقی با باقی نورها داشت...؟
بعد از اون روزها، دیگه از این بی رنگی و بی مفهومی سکوت خسته شدم. دلم می خواست که سکوتم را پررنگ گنم. سکوتی بسازم پر از نقش و نگار تا شاید از تنهایی رها بشه. تا شاید این رنگ ها هم دم این سکوت بشه، نه تنهایی هم دم سکوت! اطرافم را نگاه کردم. بدون این که توجه کنم، یک سطل رنگ را برداشتم. قلم موی خیال را توش زدم. و شروع کردم به رنگ آمیزی. امّا ای وای.......! چرا این رنگ را برداشتم؟ همه جا را سیاه کرده بودم. دیگه هیچی نمی دیدم. نه رنگی، نه نقشی، نه شکلی! خالی خالی بود. انگار که از اوّل هم چیزی نبود. انگار که همه ی اون شکل ها و رنگ ها سایه بودن و حالا همه جا سایه شده بود. تمام وجودم شکست. دیگه «منی» وجود نداشت. می خواستم از تنهایی دور بشم ولی حالا تمام وجودم شده بود تنهایی. سکوت به رنگ سیاه بود و دیگه هیچ مفهومی نداشت. هیچ! به جای این که فضای من پر بشه از رهایی و تنها نبودن، حالا دیگه امیدی باقی نبود. چه کار باید می کردم.....؟
سلام. امروز می خوام براتون از یه اتفاق بگم. از یه اتفاق جاب امّا خیلی معمولی که شاید برای خیلی ها اتفاق افتاده باشه؛ اگه هم اتفاق نیافتاده باشه، حتماً یه روزی تجربه اش می کنن. ولی اون هایی که هیچ وقت همچین روزی را نبینن، ........وای به حالشون. چون دیگه باید به آدم بودنشون شک کنن.
از وقتی که چشمم به این فضای پر رنگ و نقش ولی مبهم باز شد، سکوت برای من همون معنایی را داشت که برای خیلی ها داشت. سکوت برام فقدان صداها و آواها بود و معنای دیگه ای نداشت. یه خرده که چشمم به این فضای رنگی عادت کرد، سکوت برام مساوی بود با تنهایی. وقتی همه جا پر از تنهایی می شد، سکوت هم دنبالش می اومد. من هم وقتی می خواستم تنها باشم یا از تنهایی خودم مطمئن بشم سکوت می کردم. سکوت شده بود هم دم تنهایی، و تنهایی هم شده بود هم دم سکوت من. هر روز این سکوت و تنهایی به هم دیگه نزدیک تر می شدند، تا این که یه روز نگاه کردم و دیدم دیگه شدم سکوت تنهایی. از اون روز من شدم سکوت تنهایی و همه من رو به این اسم می شناختن. به همه به چشم فریاد نگاه می کردم و منتظر نغمه ی بلبل خوش آوازم بودم تا این سکوت من رو بشکنه. دیگه دوست داشتم که فقط من سکوت باشم و تنها. به هرکسی می رسیدم می خواستم که تنهاییش رو بگیرم و از سکوت بیرونش بیارم.
فکر می کنید بعدش چی شد..........؟


