تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
زمزمه ی آسمانی

(بعد از یه سکوت طولانی، باز هم می خوام بگم. از اون اتّفاق آسمانی.... .)روزها می آمد و می رفت و من هر روز از اونی که باید می بودم فاصله می گرفتم، تا این که یه روز یه زمزمه ی خیلی آروم و زیبا را شنیدم. می خواستم از کنارش مثل همیشه بگذرم، امّا یکی بهم گفت که برو جلو تر. برو به طرفش. رفتم. رفتم جلوتر. یه زنُ تنها نشسته بود. صورتش خیلی روحانی بود. آرامش خاصّی بهم می داد. می شد فهمید که یه قصّه ای با خودش داره. یه دنیا حرف نگفته، ولی شنیدنی. نمی دونم چی شد که نشستم جلوش. می خواستم قصه اش را بشنوم. اتّفاقاً اون اون جا بود که تعریف کنه. برای من و آدمایی مثل من. در ظاهر خوب نمی تونست به زبان من حرف بزنه، ولی حرفاش و آهنگ صداش از هر هم زبونی شیواتر و رساتر بود و چنان به دل می نشست که انگار این دلت بود که اون نغمه ها را درک می کنه. ولی چی می خواست به من بگه...؟

+نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت14:56توسط سکوت آسمانی |