قصه اش این جوری شروع شد...
شروع کرد به گفتن و من، محو حرفاش شدم. قصّه اش، مثل خیلی از داستان های دیگه، از یه روز معمولی شروع می شد. از یه عصر دل انگیز، که توی غربت و دوری، برای یه زن به ظاهر خوش بخت، وقت مناسبی برای نفسی تازه کردن بود. زنی که فقط عادت هاش را حفظ کرده بود و هر روز برای خودش مرور می کرد. ولی نمی دونست که چرا! چرا باید روزهاش اون جوری شب بشه و شب هاش اون جوری روز. براش اهمّیتی هم نداشت که بدونه. حس می کرد خوش بخته، امّا واقعاً نبود. اون روز عصر، خودش را آماده کرد تا دوباره توی اون فضای همیشگی نفس بکشه. به همراه اون آواها و صداهایی که نمی گذاشتند بفهمه که واقعاً خوش بخت نیست و یه چیزی توی این فضا کم داره. امّا اون با اون صداها همه چیز را فراموش می کرد و این خیلی براش لذّت بخش بود. امّا اون روز، یه بعد از ظهر عادّی نبود. توی لوح سرنوشتش، بدون این که خودش بدونه، از خیلی وقت پیشا نوشته بود، که امروز دیگه نباید اون صداها و لالایی های واهی خوابش کنند! ولی حیف که هنوز خواب بود و نمی دونست. دوباره وارد اون فضای همیشگی شد و گوش داد، ولی این صدای همیشگی نبود. آشفته شد. نمی خواست غیر از اون صداهای قبلی، صدای دیگه ای را بشنوه، ولی دست خودش نبود، اون صدا فضا را پر کرده بود. یه لحظه ایستاد و بیش تر گوش کرد، انگار قبلاً این صدا را یه جایی شنیده بود. امّا کجا؟! کی؟! اصلاً اون آوا چی می خواست بگه.....؟
+نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت14:40توسط سکوت آسمانی |


