تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
اون صدا چی مگفت....؟!

هنوز داشت می رفت و اون صدا هنوز گوشش را نوازش می داد. می شنيد که اون صدا داره دعوتش می کنه به زنده شدن. تعجّب کرد. آخه مگه من الآن زنده نيستم که حالا بايد زنده بشم. خوب گوش کرد. مثل اين که تازه فهميد چی شده. اين خرده های روی زمين حصارهايی بود که نمی گذاشتند زنده باشه. بهش مجال نمی دادند که نفس بکشه. اون صدای شکستن، صدای تولّد دوباره اش بوده. آره اون از نو متولّد شده بود و اين بار ديگه نمی خواست اين حصارها دورش را بگيرند. ديگه نمی خواست قبل از اين که وقتش برسه، با دست های خودش بميره. تصميم گرفت که به اون صدا تا آخر گوش کنه و قطعه قطعه ی اون آوا را لمس کنه و بفهمه. نگاه کرد و نوری ديد. اون صدا..... اون صدا از همون جا می اومد. از همون نقطه ی نورانی. ولی اين نور چی بود........؟

+نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت17:15توسط سکوت آسمانی |
شیشه ی زندگی شکست...

باز هم گوش کرد. اين بار بهتر از قبل. هيچ چيز از اون صدا نمی فهميد. ولی يک دفعه يادش اومد. آره. مثل همون نواهايی بود که هر شبانه روز بدون اين که بدونه چرا، زمزمه شون می کرد و چيزی ازشون نمی فهميد. ولی يه لحظه صبر کن! انگار می فهمه که چه می گه. نه تنها  معنی شون را درک می کنه، بلکه با تمام وجودش داره لمسشون می کنه. انگار اين آواها درون گوشت و پوستش رخنه کرده بود. ناگهان نفهميد که چه اتّفاقی افتاد. حس کرد که توی یه فضای ديگه است. ديگه هیچ چيز اطرافش نبود، جز خرده های زندگيش. نمی دونست که چه اتّفاقی افتاده. نشست روی زمين؛ دست برد و يکی از تکّه ها را برداشت. خوب نگاهش کرد. آره، اين ها تمام چيزهايی بود که يک عمر به اون ها دل خوش کرده بود؛ ولی حالا ديگه همش خرد شده بود. نمی دونست چی کار بايد بکنه. خواست تکّه ها را دوباره کنار هم بگذاره و دوباره همه چيز را به اوّلش برگردونه، ولی ديد نه. فايده نداره. ديگه هيچ چيز مثل اوّلش نمی شه. خرده ها را ريخت روی زمين. از جاش بلند شد و محکم ايستاد. نمی خواست نااميدی بهش غلبه کنه. تنها راه چاره را همون صدا می ديد. دوباره گوش هاش را تيز کرد. هنوز اون صدا می اومد. رفت به طرف صدا. رفت و رفت........ .

+نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت16:30توسط سکوت آسمانی |
خیر مقدم ای که تو را درک نکرده ایم، ای بلندترین فریاد
سلام. امروز سکوتم یه جورایی با همیشه فرق می کنه. امروز سکوتم نه از جنس فریاد، بلکه از جنس انتظاره. انتظار فریاد کننده ی همه ی سکوت ها. انتظار شکننده ی همه ی تنهایی ها. انتظار سبزترین پرنده ی آزادی. انتظار شکوه آسمان. می خوام از همتون بخوام که توی این شب انتظار، اگه می خواین که فریاد یه منتظر واقعی را بشنوین، شنبه شب، حتماً سومین شبکه از جعبه ی جادویی را از 9 شب دنبال کنین، شاید بهتر بتونین سکوت های این سکوت خانه را درک کنین.
+نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت20:54توسط سکوت آسمانی |