تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
چشمه ی زیبایی و هدایت ...

روزها از اون اتّفاق عجیب می گذشت، و اون می خواست که همچنان بره بالا، ولی هنوز خیلی کند بود؛ و اصلاً این را دوست نداشت. سرش را بلند کرد. چند لحظه سکوت، و بعد این سیل اشک بود که این سکوت را شکست. هر وقت که اون نور را می دید یا تصوّر می کرد، دلش می لرزید و دیگه نمی تونست طاقت بیاره و ابرهای آسمون دلش از فراقت سنگین می شد. با یه حالتی که خیلی دوست داشت، همون جور که سرش رو به آسمون بود، سکوتش را با یه نگاه عاشقانه همراه کرد، توی نگاهش، یه دنیا حرف بود. پر بود از درخواست های عابدانه. ولی اون نور، قبل از این که اون نیازی احساس بکنه، بهش جواب داده بود و راه را بهش نشون داده بود. آره، اون جلوتر، یه پلّه بالاتر، یه چشمه بود. چشمه ای از آواها و حروف. حروفی که چنان با نظم چیده شده بودند، که گویی زیباترین تصاویر را براش تداعی می کرد. دوید به طرفش. می خواست سریع تر از اون پلّه ها بالا بره، و آب اون چشمه، بهش سرعت و قدرت می داد. نشست لب چشمه، و نوشید. چه گوارا بود. کاشف این چشمه، چه روح بلندی داشته، که چنین بلاغتی را از اون نور گرفته و به این چشمه دمیده. مشکش را از آب اون چشمه پر کرد و رفت. رفت تا با این امید تازه ای که پیدا کرده از اون پلّه ها بالا بره. آره این چشمه چنان روح تازه ای درش دمیده بود، که لحظه به لحظه بر اشتیاقش افزوده می شد. ولی هنوز کافی نبود. دیگه باید چه کار می کرد؟

+نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت22:19توسط سکوت آسمانی |
نور، زندگی توست...

اين نور، منشأ وجوديش بود. همون نوري بود که قلبش را روشن کرده بود. همون نوري بود که بهش زندگي مي داد. همون نوري بود که تمام زيبايي ها را براش قابل لمس کرده بود. همون نوري بود که هيچ وقت از اون دور نشده بود. آره، درست فهميده بود. اين همون نوري بود که هميشه باهاش حرف زده بود. وقتايي که از همه دل مي بريد، صداش کرده بود. و اون هم جوابش را داده بود. ولي هيچ وقت بهش فکر نکرده بود. هيچ سرش را بلند نکرده بود تا ببينه کيه که هميشه کمکش مي کنه تا اون هم جزوي از اون نور بشه، تا اون هم بي نهايت بشه. دستش را دراز کرد تا اون نور را بگيره. ولي.... ولي دستش نمي رسيد. پريد بالا، باز هم نرسيد. داشت نااميد مي شد، که اون نور يه راه پله را نشونش داد. رفت جلو و پاش را گذاشت روي پلّه ي اوّل. پاي ديگه اش را بلند کرد تا روي پلّه بعدي بگذاره، ولي نتونست. آخ چرا.....؟! ولي اون نور بهش گفت چرا. بهش گفت که بايد صبر کنه. بايد اوّل آماده بشه تا بتونه پاش را روي پلّه ي بعدي بگذاره. بهش گفت که بايد نورهاي درونش را پيدا کنه. اون ها را از درون به بيرون بياره تا بتونه جاي پاش را روي پلّه هاي بعدي ببينه و يه قدم بالاتر بياد. هر قدم که بياد بالا، خود اون نور، پلّه هاي بيش تري را براش روشن مي کنه. وقت کافيه که اون روشنايي و نور را باور کنه. اين جوريه که مي تونه با اون نور يکي بشه. اين قدر بي تاب رسيدن بود، که نمي تونست صبر کنه. نشست و با خودش فکر کرد. فکر کرد که از کجا بايد شروع کنه...... .

+نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت19:16توسط سکوت آسمانی |