تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
شمع های عاشقی...

هنوز داشت بالا مي رفت، و آب درون مشکش، هم چنان بهش نيرو مي داد. غير از نيرو دادن، باعث شده بود که زيبايي هاي تازه اي از مسيرش را ببينه و انعکاس اون نور با عظمت را درون خودش بيش تر حس کنه. هروقت که احساس مي کرد، مشکش داره خالي مي شه، باز اون چشمه را جلوي راهش مي ديد و مي رفت و دوباره مشکش را پر مي کرد. ولي هر دفعه، يه حسّي درونش قوي تر مي شد؛ يه جور احساس نياز. آره...، حس مي کرد باز هم زيبايي هايي هست که بايد ببينه، ولي الآن نميتونه ببينه. اين دفعه هم اون نور کمکش کرد. راه را براش روشن کرد. گرچه اون جا خودش روشن بود. توي يه گلستان سر سبز،13 شمع روشن، با شعله هايي که مي رفت بالا، تا به اون نور بپيونده. هر کدوم از شمع ها، يه مشخّصه داشت. از اشک هاي يکيشون، يه جوي راه افتاده بود. درسته......؛ اين همون شمعي بود، که از اشک هاش، اون چشمه ي زلال معرفت مي جوشيد. اين بار عاشقانه تر به اون قطرات اشک _ که هر کدوم يه دنيا ارزش داشت _ نگاه کرد. دلش ديگه طاقت نداشت. مي خواست اون هم مثل اون شمع ها شعله ور بشه و برسه به اون نور. رفت به طرف اون دشت پر گل. یه نگاه کرد و اشکش سرازیر شد. اون شمع....، اون شمعی که از همه سرخ تر بود و بیش تر از همه می سوخت، بی تابش کرد. ولی اون شمع چی بود، که این گونه عاشقانه می سوخت..........؟

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت14:52توسط سکوت آسمانی |