تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
پایان داستان؟!
داستان اون اتّفاق بزرگی که براش افتاده بود، تموم شد، ولی حرفاش نه. از زمان هایی می گفت که از همین هوا تنفّس می کرد و روی همین زمین راه می رفت. روزهایی که با همین آدمایی که ما هر روز می بینیم رفت و آمد می کرد و حرف می زد. از اون روز هایی که درسته مثل همه ی ما با همین دو چشمش اطرافش را می دید، امّا نور درونی وجودش، همه چیز را براش اون قدر واضح و روشن کرده بود که می تونست تقریباً همه چیز را اون جوری که هست ببینه. اون چیز هایی که خیلی ها از دیدنش عاجزند، یا این که می بینند، ولی نمی تونن درک کنند، یا اگر هم که درک کنن، نمی تونن قبول کنند. چون توی دلش به جای اون نور، ظلمت و تاریکیه.
وقتی به خودم اومدم، دیدم که پهنای صورتم غرق اشکه. انگار من هم به درد اون دچار شده بودم. درد عشق. درد زنده نبودن. و حالا می خواستم که زنده بشم. ولی زنده شده بودم. همین که فهمیده بودم که مرده ام، کافی بود که دوباره نفس بکشم و اون نور را من هم ببینم. آرزو کردم که ای کاش دیگه هیچ وقت نمیرم. هیچ وقت. ولی....
+نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت15:19توسط سکوت آسمانی |
زیبا ترین پروانه....
اون شمع را لمس كرد، چه زيبا مي سوخت. عاشقانه و آرام. دلش مي خواست بدونه اين شمع چيه. داستان زندگيش را بفهمه، تا اون هم اين قدر عاشقانه بسوزه و بره بالا. بالاي بالا، پيش اون محبوب يگانه اش. سکوت دشت را فرا گرفته بود. اون جلو تر، پروانه اي بود، به زيبايي يک گل سرخ. نه... به زيبايي قاصدک، نه... به زيبايي يک رؤيا، نه ....نه......! هيچ چيز، جز اون نور، به زيبايي او نبود. چنان زيبا بود، که ديگه شک نداشت، که اون پروانه، از طرف اون نور زيبا اومده و زيباييش را هم، مديون اونه. شنان عطر خوشي داشت، که مستش مي کرد. آخه هر چيزي که اين بوي معطر را داشت، مطمأناً از عاشقان اون نور بود. لحظه اي هم درنگ نکرد و رفت. دويد. تا اون جايي که مي تونست سريع دويد. تا رسيد به اون پروانه ي عاشق. پروانه، آرام آرام بال مي زد و لبخند شيرينش، يه دنيا سکوت داشت. پروانه دستش را گرفت و با خودش برد بالا. قلبش، از شوق ديدار، چنان به تپش افتاده بود، که گويي، قليش هم ديگه طاقت نداشت. ولي هنوز، خيلي راه مونده بود تا برسه. و دلش مي خواست، اون پروانه ي زيبا را بيش تر بشناسه. دلش مي خواست، هزاران هزار سؤالي که توي راه براش پيش اومده بود را از اون بپرسه. چون مي دونست پيدا کردن پاسخ اين سؤال ها، کمکش مي کنه تا اون نور را بهتر و بيشتر بشناسه و بيش تر از پيش عاشقش بشه. چون تنها به خاطر همين بود، که نفس مي کشيد و قلبش مي زد.
احساس آرامش مي کرد. احساسي که هيچ وقت نداشت و هميشه به دنبالش بود. از اون بالا، اون باغ وسيع و پر گل زيبا، کوچک تر مي شد ولي اون شمع ها، نه. و چه قدر زيبا بود، عشق بازي شعله ها با نور...........
+نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت6:30توسط سکوت آسمانی |