ولي از ازل، اسم همه ي ما، انسان بوده و هست. انسان يعني ناسي. يعني فراموش کار. يعني ناقض همه ي عهد هايي که بسته. با خودش، با خالقش، با اطرافيانش و همه چيز. و من هم چه بخواهم و يا نخواهم، مهر انسان بودن رو پيشونيم خورده بود. همه ي اون سکوت آسمانيم را، تنها چند روز بيش تر نتونستم حفظ کنم. ولي هيچ وقت اون زن و حرير حرف هاش را فراموش نکردم. وقتي که دوباره رفته رفته به وادي مردگان نزديک مي شدم، مدام آرزو مي کردم که اي کاش هيچ وقت آسماني بودن را از دست ندهم. ولي هيچ تلاش شايسته اي براي حفظش نمي کردم. و در عين حال مي خواستم که به همان راحتي که به دستش آورده بودم، به همان سهولت هم نگهش دارم و از دستش ندهم. ولي نه. نمي شد. اون حسّ و حال اون قدر با ارزش و گران بها بود که به اين آساني ها نمي شد به دستش آورد. تازه...، خيلي به من لطف شده بود که حتّي براي چند روز هم که شده من هم تونستم روي اون ابرهاي سپيد قدم بردارم. ولي نه... ! من هنوز همه چيز را از دست نداده بودم. يه لحظه صبر کن.... ! اين صداي چيه؟! من کجام... ؟! آره... درسته... هنوز يه تکه ابر برام باقي مونده و من الآن روش ايستاده ام. اين صدا، بايد همون صدايي باشه که اون پرستو را عاشق کرده بود. من هم مي شنيدم. هنوز فرصت داشتم تا دوباره سينه ام را از هواي عشق پر کنم. پس ....
نام من انسان است...
+نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت6:39توسط سکوت آسمانی |


