تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
بهترین از این هم چیزی هست...؟
پس سينه ام را پر کردم از هواي دوست. نفس کشيدم. نفس کشيدم. نفس.... . با اين هواي تازه، انگار همه چيزم شده بود يه بوي خوش. يه نسيم خنک. حس مي کردم که يه ديوار عظيم هست که در عين سختي و محکمي، به لطافت تر و نرم تر از اون هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه. و من، به اون تکيه زده بودم. ولي اين فقط پشتم نبود که گرم بود. گرمي وصف نا پذيري را هم روي شونه هام حس مي کردم. آخه دست هاش هم من را در آغوش گرفته بود. مي خواست بهم بگه، که ديگه نگران چيزي نباش. همون جوري که هيچ وقت نبايد مي بودي. آخه من هميشه باهات بوده ام و هستم و خواهم بود. من تو را از همه ي بدي ها حفظ مي کنم. توي هر شرايطي کمکت مي کنم و هيچ وقت تنهات نمي گذارم. امّا اون صدا، يه شرط بزرگ داشت. مي دوني شرطش چي بود؟ مي دوني چه چيزي از من مي خواست، تا به همه ي اين چيزهايي که گفته بود، بي کم و کاست عمل کنه؟ توي گوشم زمزمه کرد:"من با توام، اگه تو با من باشي. من فراموشت نمي کنم، اگه تو من رو فراموش نکني. من عاشقتم، اگه تو عــــشــــــــق رو فراموش نکني." مات و مبهوت، سکوت کرده بودم و با تمام وجودم، فقط مي شنيدم. انگار که پاهام ديگه روي زمين نبود. وقتي صداش توي گوشم مي پيچيد، انگار نسيمي از حرير نوازشش، من را در آغوش گرفته بود.

- "هرچي که بخواي، بهت مي دم، حتّي اون چيزهايي را هم که فکرش را نمي کني. از هر چيز بهترينش را بهت مي دم، همه چيز را برات زيبا و دل انگيز مي کنم، زندگيت را ابدي مي کنم. آسايش جاودان بهت مي دم. غرق آرامشي تمام نشدنيت مي کنم، فقط به يک شرط، اون هم اين که باورم کني و عاشقم بشي.."
+نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت12:44توسط سکوت آسمانی |