تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
ای کاش...
همه ي اين ها را گفت، ولي اي کاش من گوشي شنوا داشتم. اي کاش هميشه صداش را به ياد مي داشتم. اي کاش انسان نبودم تا همه ي اون اتّفاق ها برام فقط يک لحظه با ارزش باشه و لحظه هاي ديگه ي عمرم را به فراموشي و غفلت نگذرونم. اي کاش اگه به هيچ کدوم از قول هايي که توي عمرم به اطرافيانم، خودم و خداي خودم داده بودم، عمل نکرده بودم، لا اقل به اين عهدم عمل مي کردم و زير قولم نمي زدم. اي کاش قدر اون لحظات را مي دونستم و براي هميشه جاودانشون مي کردم. اي کاش توي عشق، خيانت نمي کردم و تا آخرش مي موندم. اي کاش يخ دل سنگيم آب مي شد و باور مي کردم، اون چيزي را که بايد باور مي کردم. اي کاش کمي انصاف و مروّت داشتم، تا گوشه ي کوچکي از اين لطف و محبّت بی پایان را جبران مي کردم. اي کاش کمي رحم داشتم، تا اين قدر در حقّ خوبي، ظلم نکنم. اي کاش حدّ اقل لياقت شنيدن اين نداها را داشتم. اصلاً...... اصلاً اي کاش، صداش را نمي شنيدم، تا حالا اين قدر دلم از خودم متنفّر نشه و زير لب هزار بار لعنت کردنم را فرياد نکنه. اي کاش هزاران نفر، هزاران بار دلم را مي شکستند، من را زير پاشون له مي کردن، ولي خودم حتّي يک بار دل خودم را نمي شکستم. اي کاش هزاران بار مي کشتندم و زنده ام مي کردند، ولي يک بار اين جوري قصد قتل خودم را نمي گرفتم.
ولي همه ي اين ها گذشته و ديگه آرزو کردنشون بي فايدست. اي کاش، اي کاشها نبودند. يعني کاري نمي کرديم که يه روزي بخوايم ازشون استفاده کنيم و چون کار ديگه اي ازمون بر نمي ياد، نشنيم و آه حسرت بکشيم.
امّا با همه ي اون ها................
+نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت8:30توسط سکوت آسمانی |