تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
بهترین یار...
امّا با همه ي اين حرف ها و اتّفاق ها، هیچ گاه من را تنها نگذاشته! هیچ وقت نشده که به صدام _ اون هم با اشتیاق تمام _ گوش نده. هیچ گاه منّتی به خاطر همه ی این لطف و محبّت ها و عشق ورزیدن ها و هدایایی که به من داده، تا شاید من _ فقط به خاطر خودم _ رویی به طرفش بکنم و به طرفش عاشقانه بال بزنم، سر من نگذاشته. هیچ وقت نشده که چیزی ازش بخوام و یه من بهترینش را نده.
ولی همین خوبی هاشه که من را بی چاره کرده، و داره حالم از خودم بهم می خوره. گاهی وقت ها که به خودم می آم، به خودم می گم:" آخه چه طوری می خوای یه روز جواب این خوبی هایی که اصلاً لایقش نبودی و فراوان بهت عطا شد را بدی. با کدوم رو می خوای جلوش بایستی و جواب بدی؟ چه بهونه ای برات باقی گذاشته که بخوای براش بیاری؟ اون که نعمت را برای تو تمام کرده!" اون وقته که به زانو می افتم و با زاری ازش خواهش می کنم که از من بگذره و من را ببخشه. و اون با اوّلین اشک من، همه ی بدی هام را کنار می گذاره و جاشون خوبی می کاره. از خوبی های خودش که بی نهایتند. بهش قول می دم که دیگه فراموشش نکنم و ببخشدتم، و کمکم کنه که همونی باشم که اون می خواد. و اون...... با کمال میل می پذیره و همون جور که همیشه از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرده، باز هم بیش از پیش کمکم می کنه. ولی......ولی آخه... چرا... دوباره........................
+نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت8:7توسط سکوت آسمانی |