بهترین یار...
امّا با همه ي اين حرف ها و اتّفاق ها، هیچ گاه من را تنها نگذاشته! هیچ وقت نشده که به صدام _ اون هم با اشتیاق تمام _ گوش نده. هیچ گاه منّتی به خاطر همه ی این لطف و محبّت ها و عشق ورزیدن ها و هدایایی که به من داده، تا شاید من _ فقط به خاطر خودم _ رویی به طرفش بکنم و به طرفش عاشقانه بال بزنم، سر من نگذاشته. هیچ وقت نشده که چیزی ازش بخوام و یه من بهترینش را نده.
ولی همین خوبی هاشه که من را بی چاره کرده، و داره حالم از خودم بهم می خوره. گاهی وقت ها که به خودم می آم، به خودم می گم:" آخه چه طوری می خوای یه روز جواب این خوبی هایی که اصلاً لایقش نبودی و فراوان بهت عطا شد را بدی. با کدوم رو می خوای جلوش بایستی و جواب بدی؟ چه بهونه ای برات باقی گذاشته که بخوای براش بیاری؟ اون که نعمت را برای تو تمام کرده!" اون وقته که به زانو می افتم و با زاری ازش خواهش می کنم که از من بگذره و من را ببخشه. و اون با اوّلین اشک من، همه ی بدی هام را کنار می گذاره و جاشون خوبی می کاره. از خوبی های خودش که بی نهایتند. بهش قول می دم که دیگه فراموشش نکنم و ببخشدتم، و کمکم کنه که همونی باشم که اون می خواد. و اون...... با کمال میل می پذیره و همون جور که همیشه از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرده، باز هم بیش از پیش کمکم می کنه. ولی......ولی آخه... چرا... دوباره........................
ولی همین خوبی هاشه که من را بی چاره کرده، و داره حالم از خودم بهم می خوره. گاهی وقت ها که به خودم می آم، به خودم می گم:" آخه چه طوری می خوای یه روز جواب این خوبی هایی که اصلاً لایقش نبودی و فراوان بهت عطا شد را بدی. با کدوم رو می خوای جلوش بایستی و جواب بدی؟ چه بهونه ای برات باقی گذاشته که بخوای براش بیاری؟ اون که نعمت را برای تو تمام کرده!" اون وقته که به زانو می افتم و با زاری ازش خواهش می کنم که از من بگذره و من را ببخشه. و اون با اوّلین اشک من، همه ی بدی هام را کنار می گذاره و جاشون خوبی می کاره. از خوبی های خودش که بی نهایتند. بهش قول می دم که دیگه فراموشش نکنم و ببخشدتم، و کمکم کنه که همونی باشم که اون می خواد. و اون...... با کمال میل می پذیره و همون جور که همیشه از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرده، باز هم بیش از پیش کمکم می کنه. ولی......ولی آخه... چرا... دوباره........................
+نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت8:7توسط سکوت آسمانی |


