تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
به دنبال یک کلمه...

 

     سفر کردم به شهر خیال. به شهری که آلبوم عکسی از خاطرات یک عمر گذر من از جاده ی پرفراز و نشیب زندگی بود و هنوزم هست. اون شهر، مثل یه آلبوم پر از عکس، جلوم باز شده بود. عکس های سیاه و سفید، سبز و زرد، آبی و قرمز، که هر کدوم آذین بخش یه کدوم از نقوش خیال بودند. 
 

    در صفحه ای از این شهر، عکسی را دیدم از یک روزگار. از یک دوران. دورانی که مقصدش یک چیز بود. پیدا کردن یک معنا. یک مفهوم. مفهوم یک کلمه. کلمه ای که شاید خیلی ساده و دم دست به نظر بیاد. کلمه ای که شاید حتّی یک بچّه هم هزاران بار اون را شنیده باشه، ولی در عین همه ی این سادگیها، یه دنیا حرف با خودش داشته باشه، که گوشی برای شنیدنش نیست.

     توی اون صفحه از زندگیم، دیدم، که از بچگی می شناختمش. از بچگی، حتّی معنیش را می دونستم و به کارش می بردم. ولی توی هیچ کدوم از صفحات اون دفتر، صفحه ای به پیچیدگی و آشفتگی اون صفحه نبود و ندیدم.

      توی اون صفحه، عکس هایی بود که هر کدوم یک جلوه از اون کلمه، یعنی "عـــــشـــــــــــــــق" را به من نشون می داد. و هر کدوم، به اندازه ی خودش زیبا. عکس اوّل را برداشتم و خوب نگاه کردم. عجب رنگ سفیدی داشت. پاک و بی ریا...

+نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت16:36توسط سکوت آسمانی |