تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
صفحه ی اوّل...
آخه مال زمان حدوداً 5-6 سالگیم بود. وقتی که تازه داشتم یه درک عینی از این کلمه پیدا می کردم. یه کلمه، که با "ع" کوتاهش و با اون "ش" کشیده و سوت دار، و اون "ق" دمبریده اش، هر گوشی را متوجّه خودش می کرد. آخه یه جورایی دلبر بود و حتّی منِ بچّه هم این را می فهمیدم.

توی اون عکس، عشق یه حسّ خوب بود. یه جاذبه. یه چیزی که من را متّصل نگه می داشت. یه چیزی که...، نه، اصلاً همون محبّت بود. همون چیزی که مادرم موقع حرف زدن، نگاه کردن، بازی کردن، غذا دادن، لباس پوشوندن و خلاصه هر کمکی که به من می کرد، توی ظرف دلم می ریخت و باعث می شد که احساس امنیت بکنم. احساس این که یه کسی پشتیبانمه. یه کسی هوامو داره و تنهام نمی ذاره.

یه حس غرور بود، وقتی که پدرم را در آغوش می گرفتم و به صورت خسته ولی خندانش نگاه می کردم. وقتی که دستم را به گرمی می گرفت و راه می برد؛ وقتی که صحیح کلماتی رو که بلد نبودم تلفظ کنم، با صبر و حوصله بهم یاد می داد؛ وقتی که به خاطر کارهای اشتباهم اخم در صورتش پیدا می شد و من رو از بدی و زشتی و گاهی خطرناکی اون کارها آگاه می کرد؛ و اون اخم برام شده بود نشان بدی و خطر.

با این که شاید هیچ موقع این کلمه رو به زبون نیاورده بودم، ولی خیلی باهاش دوست بودم. چون نشان از همه ی این خوبی ها و زیبایی ها داشت. لبخند مادر، اخم پدر، قهر مادر، آغوش پدر، صبر مادر، سختگیری پدر، سکوت مادر، پشتیبانی پدر و خیلی چیزهای قشنگ دیگه، همش نشونه ای بود برای من، تا یه جورایی وول خوردن عشق و قلقلک هاش را حس کنم و از وجودش احساس رضایت کنم و همه ی گریه های بعد از تولّدم و اشکهای نشان از ابهّت و جبروت عشق را به فال نیک بگیرم و فراموش کنم.

تا این که چند سالی گذشت و آلبوم ورق خورد...
+نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت16:40توسط سکوت آسمانی |