آره، بازهم آلیوم خاطره ی زندگی من ورق خورد و صفحه ای تازه، جلوی چشمام باز کرد. توی اون صفحه، پسر بچه ای می دیدم، که با یه کیف کوله ای که پشتش انداخته، داره با شادی و شعف، می ره به سمت مدرسه. با این که مدرسه، براش یه محیط تازه و نویی بود و حس می کرد که موقع رفتن به این محیط جدید، باید از همه ی دلبستگیها و حسهای خوبی که توی خونه داشته جدا بشه و دیگه نه امنیتی باشه و نه پشتیبانی؛ ولی با این همه، بعد از یه مدّت، اون حسهای قشنگ و لطیف رو توی همون موقعیت جدید هم پیدا کرد؛ ولی از یه رنگ دیگه و با یه شکل دیگه. آخه اونجا هم، موجود خوب و مهربونی مثل مادر داشت، که به اندازه ی پدر مراقبش بود و همیشه سعی می کرد بهترینهایی که می تونه بهش بده.
توی مدرسه درس می خوند و الفبا یاد می گرفت و توی خونه همه ی اون چیزهایی رو که یاد گرفته بود تمرین می کرد؛ ولی نه تنها درس مدرسه، بلکه درس زندگی و عشق. ولی پسر کوچولوی آلبوم ما، فقط می تونست نشانه های زندگی و عشق رو درک کنه _اون هم خیلی کم _ و اصلاً فکر نمی کرد که توی این "الف"ی که می بینه و می خونه و می نویسه، یه دنیا حرفه. یه دنیا حرف از زندگی و عشق.
آره، اونجا هم عشق وجود داشت، ولی نه به اسم عشق، که به اسم درس، اون هم درس زندگی. نمی دونست، که "الف"، یعنی حرف اوّل همه ی اون حسهای خوب؛ یعنی آغاز حرکت و زندگی؛ یعنی شروع صبر و عشق؛ یعنی ... .فکر نمی کرد، که "2=1+1"، یعنی پایان تنهایی؛ یعنی سر انجام سالها تحمّل؛ یعنی... .نمی دونست، "آب، وقتی خیلی گرم بشه، بخار می شه" یعنی اصل حرکت در زندگی؛ یعنی قانون ماندگاری عشق؛ یعنی... .متوجّه نمی شد که "خدا یکی است" یعنی هدف زندگی، یعنی یک مسیر سبز، یعنی لحظه ی وصال؛ یعنی... .
ولی با همه ی اینها هنوز صدای قلبش رو می شنید که با گرمای عشق می تپه، وقتی که به چشمان معلّم نگاه می کرد و مهربانی وصداقت را در صدایش می خواند. وقتی که معلّم دستش را به نرمی می گرفت و درست نوشتن را قدم به قدم به او یاد می داد. هنوز می دانست، که اون چیزی که بهش شور و شوق می ده که هر روز صبح زود از خواب بیدار بشه و با شادی به سمت مدرسه بره، همون حسّ قریبیه که سالهای پیش و همون موقعها نیز پدر و مادر بهش هدیه داده بودند. ولی یه سؤالی بود، که تا اون موقع، هنوز نتونسته بود جوابی براش پیدا کنه..."چرا جنس این حسها، توی مادرم، پدرم، معلّمم و دوستام، همشون با هم فرق داره، در حالی که همشون یه گرما رو توی قلبم ایجاد می کنند؟!"
امّا....خبر از صفحه های بعدی نداشت...


