صفحه ی سوم، آغاز تیرگی...
صفحه های بعدی، سنگینتر از صفحه های قبل بود. سنگینی تجربیات و روزهای سال و خیلی چیزای دیگه. ولی چیزی که خیلی جلب توجّه می کرد، سنگینی کوله بار عشق توی صفحه های دل پسر بچّه ی آلبوم خاطره ی ما بود. کوله ای که گاهی، پر بود از رهایی و آزادی و گاهی....گاهی پر از قلب شکسته و دربند بود.
چشمام رو بستم و سعی کردم حدس بزنم که صفحه ی بعد چی می بینم. فکر کردم....فکر کردم، و همینجور که داشتم فکر می کردم، آروم آروم صفحه ی دفتر خاطره رو ورق می زدم. با خودم گفتم....خوب حتماً این پسر بچّه دیگه بزرگ شده؛ کوله بارش سنگینتر شده، با آدمای جدیدتری آشنا شده...عشقهای بیشتری را تجربه کرده و حتماً دیگه این حس داره به اوج خودش می رسه و نیلوفر پیچانش، داره دور درخت سالهای عمر با سرعت بالا می ره و کم کم گل می ده و بالهای آزادی داره از شونه های فرشته ی عشق بیرون می زنه.........ولی.........ولی ای کاش همینگونه بود که توی تصوّرم دیده بودم. امّا اینگونه نبود.......! چشمهام رو آروم با لبخند شیرینی باز کردم و صفحه ی جدید پیش روم رو دیدم...صفحه ی جدید، خیلی سنگینتر بود، ولی تیره تر از پیش. سنگینیش، از توده ی قلبهای شکوفه داده نبود، بلکه از تلی از قلبهای شکسته ی خشک شده و سیاه بود. همه ی عکسهاش تیره بود. انگار نگاتیو عکسها رو به موقع از دوربین در نیاورده بودند و عکسها تیره شده بود. ولی شاید بهتر بود که عکسها رو با همون رنگهای وارونه چاپ می کردند. تا حدّاقل همه ی اون سیاهی ها، روشنی می نمود و امیدی برای آینده به دست می داد. ولی نه.... وقتی فیلتر تنهایی و بی کسی جلوی لنز دوربین زندگی قرار می گیره، دیگه هیچ جوری نمی شه خودت رو گول بزنی که نه، اینها همش رنگهای معکوسه....
یه صفحه پر از تکاپو و تقلّا برای رها شدن از چنگال تنهایی و وحشت. پر از درد و اشک و آه........
چشمام رو بستم و سعی کردم حدس بزنم که صفحه ی بعد چی می بینم. فکر کردم....فکر کردم، و همینجور که داشتم فکر می کردم، آروم آروم صفحه ی دفتر خاطره رو ورق می زدم. با خودم گفتم....خوب حتماً این پسر بچّه دیگه بزرگ شده؛ کوله بارش سنگینتر شده، با آدمای جدیدتری آشنا شده...عشقهای بیشتری را تجربه کرده و حتماً دیگه این حس داره به اوج خودش می رسه و نیلوفر پیچانش، داره دور درخت سالهای عمر با سرعت بالا می ره و کم کم گل می ده و بالهای آزادی داره از شونه های فرشته ی عشق بیرون می زنه.........ولی.........ولی ای کاش همینگونه بود که توی تصوّرم دیده بودم. امّا اینگونه نبود.......! چشمهام رو آروم با لبخند شیرینی باز کردم و صفحه ی جدید پیش روم رو دیدم...صفحه ی جدید، خیلی سنگینتر بود، ولی تیره تر از پیش. سنگینیش، از توده ی قلبهای شکوفه داده نبود، بلکه از تلی از قلبهای شکسته ی خشک شده و سیاه بود. همه ی عکسهاش تیره بود. انگار نگاتیو عکسها رو به موقع از دوربین در نیاورده بودند و عکسها تیره شده بود. ولی شاید بهتر بود که عکسها رو با همون رنگهای وارونه چاپ می کردند. تا حدّاقل همه ی اون سیاهی ها، روشنی می نمود و امیدی برای آینده به دست می داد. ولی نه.... وقتی فیلتر تنهایی و بی کسی جلوی لنز دوربین زندگی قرار می گیره، دیگه هیچ جوری نمی شه خودت رو گول بزنی که نه، اینها همش رنگهای معکوسه....
یه صفحه پر از تکاپو و تقلّا برای رها شدن از چنگال تنهایی و وحشت. پر از درد و اشک و آه........
+نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت8:41توسط سکوت آسمانی |


