جدال با تنهایی...
لابد همتون مي گيد، چرا اون صفحه، اون قدر تيره و شکسته بود؟ چرا همه ي عکساش، بوي غم و تنهايي مي داد؟...آخه...آخه مي دونيد چيه؟ پسر بچه ي اين آلبوم خاطره، چند سال بزرگتر شده بود. مثلاً براي خودش مردي شده بود. پشت لبش نشونه هاي مردي رو مي شد ديد. صداش لطافت و نرمي گذشته را ديگه نداشت، و مي رفت به سمتي که نشون بده که "آره...من مرد شدم." ولي...يه مرد کوچولو. يه مرد ماماني. يه مردي که هنوز کسي نمي خواد قبول کنه که بزرگ شده، ولي هميشه بزرگ شدنش را توي سرش مي کوبند. نمي دونست چرا اين جوريه؟؟؟ حسابي گيج گيج شده بود. نمي دونست که بلأخره بزرگ شده يا نه؟! اگه بزرگ شده، پس چرا کسي به حرفش گوش نمي ده و ازش حساب نمي بره و چرا کسي اصلاً اون رو به حساب نمي آره؟؟؟ و اگه هم هنوز کوچيکه، چرا نمي ذارن توي همون بازي ها و بازيگوشي هاي بچه گونه ي خودش سير کنه؟؟؟ شما بگيد: با اين تضادها، چطور مي شه يک عکس روشن و پر اميد داشت؟؟؟
تناقض و دوگانگي اين "بــــــــزرگ شـــــدن"، شده بود يه غول ترسناک، که روي يه پل بين بچگي و مرديش، جلوش رو سد کرده بود و هر دوتا راه رو به روش بسته بود و فقط مي ترسوندش.
يکي دو سالي، با تمام سعي و تلاشش با اين غول جنگيده بود. اوايل فکر مي کرد با نرمي و مهربوني همون بيان کودکانه مي تونه دل سنگي غول پل رو نرم کنه، ولي افسوس که غول قصه ي ما اين حرفا حاليش نبود و فقط بلد پسر رو عصباني کنه و بهش چنگ بندازه. کمي که گذشت، پسر بچه ي آلبوم ما که ديگه حالا بزرگ شده(!) کم کم طاقت و تحمّلش را از دست داد. خيلي زود به زود کنترل خودش از دستش مي رفت و کارهايي مي کرد که خودش هم باورش نمي شد. چون کم کم گرمي و لطافت اون حسّ قريب هم داشت کم رنگ مي شد؛ و اون برخلاف ميلش، بايد با اين مسأله کنار مي اومد.
دلش هنوز مي خواست که همه چيز رو به رنگ گرم و نارنجي محبّت ببينه، ولي دود سرد غليظي که از دهان غول مي اومد بيرون، همه ي گرما و روشني قلبش رو از بين برده بود. هر روز حس مي کرد که داره ضعيف و ضعيف تر مي شه.
بعد از حدود 2 سال جنگ و درگيري با اون غول سياه، ديگه نه پسر بچه ي بزرگ ما اون پسر جنگجوي قبلي بود، و نه ديگه اين تنها غول پل بود که داشت اذيتش مي کرد؛ حالا ديگه خفّاش ها و کرکس ها و اژدها هاي هولناک هم مي خواستند زندگيش رو ازش بگيرند. ببر عظيم الجثه ي مه آلود اون طرف پل هم منتظر بود که پسر پاش به اون طرف برسه تا توي چند لحظه ي کوتاه، اثري ازش باقي نگذاره.
آقا کوچولوي بزرگ قصّه ي ما، ديگه تواني نداشت. خودش را به زحمت روي تخته هاي فلزي پل مي کشيد و چشمهاي به زور باز شدش، فقط تيرگي مي ديدو سياهي؛ و گوشهاش هم فقط صداي غرش مي شنيد. غرّش همه ي دنيا عليه اون. اوني که ديگه به ظاهر، ديگه چيزي براي از دست دادن نداشت. آخه طفلکي اونقدر زخمي شده بود و ناتوان و ضعيف، که هر نفسي که مي کشيد را آخرين نفس خودش مي ديد. توي ذهنش همه ي اون سالهاي رنگي و قشنگ و گرم رو ديد، همه ي اون نوازش ها و آغوش ها، همه ي اون بوسه ها و نگاه هاي پر مهر را. و باز هم صحنه هاي روي پل رو توي خيالش مرور کرد. همه ي اون نبردهاي شجاعانش رو به ياد آورد. همه ي اون ضربه هايي که خورده بود، همه ي زخم هايي که روي تنش مونده بود _که نه تنها از اون غول و خفّاش ها و کرکس ها و اژدها ها روي تنش به جا منده بود، بلکه از همه ي رهگذرهاي فرشته نماي پل_ و خنجرهاي اون ها که روي پشتش جامونده بود را توي خاطرش ديد. و حالا ديگه تنها به يک چيز نگاه مي کرد، و اون هم بهشتي بود که قبل از اومدن روي پل توش غرق بود و قدرش رو اصلاً نمي دونست؛ و فقط و فقط يه آرزو داشت: مــــــــــــــرگ...
به ياد اون سيل اشک هايي که از روي پل توي درّه ي زير پل ريخته بود و حالا ديگه يه رودخونه ي عظيم شده بود، مي خواست آخرين قطره ي اشکش رو با آخرين تلاشش براي رسيدن به اون طرف پل و آخرين فرياد تهِ ته قلبش هراه کنه و با همه ي اين زشتي ها و اون زيبايي ها براي هميشه خدا حافظي کنه، که يک دفعه...
تناقض و دوگانگي اين "بــــــــزرگ شـــــدن"، شده بود يه غول ترسناک، که روي يه پل بين بچگي و مرديش، جلوش رو سد کرده بود و هر دوتا راه رو به روش بسته بود و فقط مي ترسوندش.
يکي دو سالي، با تمام سعي و تلاشش با اين غول جنگيده بود. اوايل فکر مي کرد با نرمي و مهربوني همون بيان کودکانه مي تونه دل سنگي غول پل رو نرم کنه، ولي افسوس که غول قصه ي ما اين حرفا حاليش نبود و فقط بلد پسر رو عصباني کنه و بهش چنگ بندازه. کمي که گذشت، پسر بچه ي آلبوم ما که ديگه حالا بزرگ شده(!) کم کم طاقت و تحمّلش را از دست داد. خيلي زود به زود کنترل خودش از دستش مي رفت و کارهايي مي کرد که خودش هم باورش نمي شد. چون کم کم گرمي و لطافت اون حسّ قريب هم داشت کم رنگ مي شد؛ و اون برخلاف ميلش، بايد با اين مسأله کنار مي اومد.
دلش هنوز مي خواست که همه چيز رو به رنگ گرم و نارنجي محبّت ببينه، ولي دود سرد غليظي که از دهان غول مي اومد بيرون، همه ي گرما و روشني قلبش رو از بين برده بود. هر روز حس مي کرد که داره ضعيف و ضعيف تر مي شه.
بعد از حدود 2 سال جنگ و درگيري با اون غول سياه، ديگه نه پسر بچه ي بزرگ ما اون پسر جنگجوي قبلي بود، و نه ديگه اين تنها غول پل بود که داشت اذيتش مي کرد؛ حالا ديگه خفّاش ها و کرکس ها و اژدها هاي هولناک هم مي خواستند زندگيش رو ازش بگيرند. ببر عظيم الجثه ي مه آلود اون طرف پل هم منتظر بود که پسر پاش به اون طرف برسه تا توي چند لحظه ي کوتاه، اثري ازش باقي نگذاره.
آقا کوچولوي بزرگ قصّه ي ما، ديگه تواني نداشت. خودش را به زحمت روي تخته هاي فلزي پل مي کشيد و چشمهاي به زور باز شدش، فقط تيرگي مي ديدو سياهي؛ و گوشهاش هم فقط صداي غرش مي شنيد. غرّش همه ي دنيا عليه اون. اوني که ديگه به ظاهر، ديگه چيزي براي از دست دادن نداشت. آخه طفلکي اونقدر زخمي شده بود و ناتوان و ضعيف، که هر نفسي که مي کشيد را آخرين نفس خودش مي ديد. توي ذهنش همه ي اون سالهاي رنگي و قشنگ و گرم رو ديد، همه ي اون نوازش ها و آغوش ها، همه ي اون بوسه ها و نگاه هاي پر مهر را. و باز هم صحنه هاي روي پل رو توي خيالش مرور کرد. همه ي اون نبردهاي شجاعانش رو به ياد آورد. همه ي اون ضربه هايي که خورده بود، همه ي زخم هايي که روي تنش مونده بود _که نه تنها از اون غول و خفّاش ها و کرکس ها و اژدها ها روي تنش به جا منده بود، بلکه از همه ي رهگذرهاي فرشته نماي پل_ و خنجرهاي اون ها که روي پشتش جامونده بود را توي خاطرش ديد. و حالا ديگه تنها به يک چيز نگاه مي کرد، و اون هم بهشتي بود که قبل از اومدن روي پل توش غرق بود و قدرش رو اصلاً نمي دونست؛ و فقط و فقط يه آرزو داشت: مــــــــــــــرگ...
به ياد اون سيل اشک هايي که از روي پل توي درّه ي زير پل ريخته بود و حالا ديگه يه رودخونه ي عظيم شده بود، مي خواست آخرين قطره ي اشکش رو با آخرين تلاشش براي رسيدن به اون طرف پل و آخرين فرياد تهِ ته قلبش هراه کنه و با همه ي اين زشتي ها و اون زيبايي ها براي هميشه خدا حافظي کنه، که يک دفعه...
+نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت9:32توسط سکوت آسمانی |


