صفحه چهارم، صفحه ی صورتی...
یکدفعه.....وقتی که داشت آخرین تلاشش رو برای رسیدن به لبه ی انتهای پل به کار می بست، دیگه اون بوران سوزان و سرد قطع شده یود. یه لحظه از حرکت ایستاد. سعی کرد گوشهاشو تیز کنه. مثل این که یه صدایی می اومد...آره...یه صدایی می اومد...ولی نه اون صداهای ناهنجار و بلند قبلی...یه صدا مثل چهچهه ی بلبل، شرشر آب، عبور نسیم، ولی در عین حال مبهم. هرچقدر بیشتر به صداها دقت می کرد، یخ قلبش هم آروم آروم، بیشتر باز می شد. سرش رو بالا آورد...سعی کرد چشمهاش رو باز کنه...خیلی سخت بود. دیگه حتی قدرت باز کردن چشمهاشو هم نداشت؛ ولی اون صدا، داشت کم کم بهش نیرو می داد. آروم آروم چشمهاشو باز کرد...تا این که چشمهاش باز باز شد، ولی خودش هنوز فکر می کرد که چیزی نمی بینه و همه چیز خیاله... آخه انتظار دیدن اون ببر وحشی رو داشت، نه چیز دیگه ای.
گرمای نور روز، کم کم یخ دیدگانش رو بازکرد و یک دفعه روبروش یه پرنده رو دید. یه پرنده ی معمولی، با صدایی خوش. صدایی که به اون نیروی دوباره داده بود. به سختی سلام کرد...پرنده...جواب سلامش رو داد، ولی با اکراه. با نیرویی که پیدا کرده بود، به آرومی، ولی سخت بلند شد. یه نگاه به اطرافش انداخت...روبروش همون دنیای نارنجی ای رو می دید که قبل از پل توش زندگی می کرد...ولی نه...این جا، نارنجی نبود، یه رنگ دیگه داشت، آره...صورتی بود.
بعد از گذشت از یک پل لغزان و کویری، توی اون هوای سرد و سوزان، با اون همه حیوونای درنده، حالا حتّی دیدن یه دنیای معمولی، مثل دیدن بهشت بود... آهسته پاش رو بلند کرد و اوّلین قدم رو در دنیای جدید گذاشت. پرنده، کاری به پسر خسته و زخمی ما نداشت...داشت توی اوی زمین ها گشت می زد. گاهی بال می زد، گاهی راه می رفت، گاهی آب می نوشید، گاهی غذا می خورد، درست مثل یه پرنده ی معمولی...ولی غیر از اون صدای زیباش، که اون رو از همه ی پرنده های معمولی دیگه متمایز می کرد، یه قلب سپید، وسط دلش بود، که با تارهای سیاه رنگ و چندش آوری، پوشیده شده بود و فقط پرتوهای باریکی، گاهی از اون بیرون می زد. پسر قصه ی ما، نمی دونست اون تارهای سیاه چیه! دلش می خواست بدونه از کجا اومدن! ولی با این حال، نمی تونست ببینه که چنین موجودی، با این قلب پاک، اسیر سیاهی و تیرگی باشه.
پسر، بعد از گذشت اون همه سختی و رنج، چشمش به اوّلین کسی که افتاده بود، اون پرنده بود. با خودش گفت: همینه...خودشه...همونه که منتظرش بودم. همونه که تو خواب می دیدمش. آره...راست می گفت، توی خواب دیده بود که بعد از اون همه سرما، به یه گرمای دلپذیری می رسه و کسی هست که کمکش کنه تا این گرما براش لذت بخش تر باشه...ولی هیچ وقت واقعاً اون پرنده رو تو خواب ندیده بود. فقط یه حسّی بهش می گفت که اون، همون گرمابخش زندگی جدیدشه...
آلبوم خاطره ی ما، دیگه تیره نبود...رنگ گرفته بود...رنگی روشن و باز هم گرم...رنگ صورتی...
گرمای نور روز، کم کم یخ دیدگانش رو بازکرد و یک دفعه روبروش یه پرنده رو دید. یه پرنده ی معمولی، با صدایی خوش. صدایی که به اون نیروی دوباره داده بود. به سختی سلام کرد...پرنده...جواب سلامش رو داد، ولی با اکراه. با نیرویی که پیدا کرده بود، به آرومی، ولی سخت بلند شد. یه نگاه به اطرافش انداخت...روبروش همون دنیای نارنجی ای رو می دید که قبل از پل توش زندگی می کرد...ولی نه...این جا، نارنجی نبود، یه رنگ دیگه داشت، آره...صورتی بود.
بعد از گذشت از یک پل لغزان و کویری، توی اون هوای سرد و سوزان، با اون همه حیوونای درنده، حالا حتّی دیدن یه دنیای معمولی، مثل دیدن بهشت بود... آهسته پاش رو بلند کرد و اوّلین قدم رو در دنیای جدید گذاشت. پرنده، کاری به پسر خسته و زخمی ما نداشت...داشت توی اوی زمین ها گشت می زد. گاهی بال می زد، گاهی راه می رفت، گاهی آب می نوشید، گاهی غذا می خورد، درست مثل یه پرنده ی معمولی...ولی غیر از اون صدای زیباش، که اون رو از همه ی پرنده های معمولی دیگه متمایز می کرد، یه قلب سپید، وسط دلش بود، که با تارهای سیاه رنگ و چندش آوری، پوشیده شده بود و فقط پرتوهای باریکی، گاهی از اون بیرون می زد. پسر قصه ی ما، نمی دونست اون تارهای سیاه چیه! دلش می خواست بدونه از کجا اومدن! ولی با این حال، نمی تونست ببینه که چنین موجودی، با این قلب پاک، اسیر سیاهی و تیرگی باشه.
پسر، بعد از گذشت اون همه سختی و رنج، چشمش به اوّلین کسی که افتاده بود، اون پرنده بود. با خودش گفت: همینه...خودشه...همونه که منتظرش بودم. همونه که تو خواب می دیدمش. آره...راست می گفت، توی خواب دیده بود که بعد از اون همه سرما، به یه گرمای دلپذیری می رسه و کسی هست که کمکش کنه تا این گرما براش لذت بخش تر باشه...ولی هیچ وقت واقعاً اون پرنده رو تو خواب ندیده بود. فقط یه حسّی بهش می گفت که اون، همون گرمابخش زندگی جدیدشه...
آلبوم خاطره ی ما، دیگه تیره نبود...رنگ گرفته بود...رنگی روشن و باز هم گرم...رنگ صورتی...
+نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت21:31توسط سکوت آسمانی |


