چشمان ابری دلربا...
دیگه نوبت این بود، که زندگی از نو شروع بشه...از اوّل...اوّلِ اوّلِ اوّل...یعنی از محبت، دوستی، عشق...ولی خیلی سخت بود...چرا؟...آخه اون پرنده...اون پرنده، اوّلش کاری باهاش نداشت، اجازه داد پسرک بیاد و کنارش بشینه...باهاش حرف بزنه...پرنده، دوست داشت که بیشتر پسر رو بشناسه...ازش اسمش رو پرسید، رسمشو، مرامشو...ولی...ولی ای کاش نمی پرسید. شایدم نه...خوب شد که پرسید...
می دونی پسر چی بهش گفته بود؟!...گفته بود: "من، فقط می خوام برسم به آسمون...می دونم هم راه درست کدومه...تا حالاش هم درست اومدم و می خوام باز هم به راهم ادامه بدم." بعد از این حرفا، یه دفعه رنگ پرنده ی سپید دل غبار گرفته ی قصه ی ما، عوض شد. مثل این که کسی بهش حرف بدی زده باشه...خیلی عجیب بود، ولی از عصبانیت سرخ شده بود.بالهاشو محکم به هم زد و سعی کرد دور بشه و بلند بلند، جوری که همه ی موجودات دیگه ای توی اون باغ بودند بشنون، با مسخرگی عقاید پسرک رو تکرار کرد و تحقیرش کرد.
پسرک، می دونست که اگه که از مسلکش برای پرنده و هر کس دیگه ای توی اون باغ حرف بزنه، ازش فرار می کنند و مسخره اش می کنند. همون جوری که الآن هم بعد از اون کار زشت پرنده، این کار رو می کردند. امّا پسر ما، سعی کرد فراموش کنه همه ی این اتفاقارو. چون دیگه این خودش نبود که پرنده رو دوست داشت، بلکه این دلش بود، که پرواز کرده بود و به قلب سپید پرنده پیوند خورده بود.
برای همین رفت جلو، پیش پرنده، و باهاش از دلش گفت.ولی مدام چشمش به اون تارهای سیاه بود، نمی دونست چرا؟چه طوری؟و از کجا این سیاهی ها اومدند...سعی کرد دلش رو از میون اون تارهای بدذات پیدا کنه.
بهش گفت: "اون پل لغزان چوبی رو می بینی؟! اون حیوونای درنده ی وحشی رو می بینی که آب از دهنشون می چکه تا من رو ببلعن؟! اون غول سیاه رو می بینی؟! من از اونجا میام، از پیش اونا...نمی دونی چه سختی هایی کشیدم...خوب، این نشون می ده که من راه رو درست اومدم، که تونستم این همه سختی رو با موفقیت پشت سر بذارم، نه؟"
پرنده، این بار فقط گوش می کرد، قلبش داشت تپشش بیشتر می شد...چشماش، از سنگینی ابرهای قلبش، قرمز شده بود...
_ "ببین، من توی وجود تو، یه دنیای تاریک می بینم، که نمی ذاره قلبت روشنیشو به همه جا بپاشه...یه جور سیاهی، از جنس همون دنیای سیاهی که من پشت سر گذاشتم...پس من می تونم کمکت کنم، تا دستشون خلاص بشی...موافقی؟"
پرنده، بارید...بارید...دلش برای پسرک سوخته بود _ ولی اصلاً حرفای پسرک رو در مورد سیاهی نشنیده بود...چون خودش از سیاهی ها خبری نداشت...برای همین، جواب پسرک رو نداد، ولی فقط با چشمای بارون زده اش، توی چشمای پسر خیره شد و نگاش کرد. قلبش، دست دل پسرک رو گرفت...فشرد...و کشید به طرف خودش...ولی پسرک اون قدر محو چشمای پرنده شد، که یادش رفت که می خواد قلب پرنده رو از شهر تاریکی بیرون بکشه؛ نه این که خودش هم مهاجر اون دیار ظلمت بشه...
عجب چشمایی داشت...
می دونی پسر چی بهش گفته بود؟!...گفته بود: "من، فقط می خوام برسم به آسمون...می دونم هم راه درست کدومه...تا حالاش هم درست اومدم و می خوام باز هم به راهم ادامه بدم." بعد از این حرفا، یه دفعه رنگ پرنده ی سپید دل غبار گرفته ی قصه ی ما، عوض شد. مثل این که کسی بهش حرف بدی زده باشه...خیلی عجیب بود، ولی از عصبانیت سرخ شده بود.بالهاشو محکم به هم زد و سعی کرد دور بشه و بلند بلند، جوری که همه ی موجودات دیگه ای توی اون باغ بودند بشنون، با مسخرگی عقاید پسرک رو تکرار کرد و تحقیرش کرد.
پسرک، می دونست که اگه که از مسلکش برای پرنده و هر کس دیگه ای توی اون باغ حرف بزنه، ازش فرار می کنند و مسخره اش می کنند. همون جوری که الآن هم بعد از اون کار زشت پرنده، این کار رو می کردند. امّا پسر ما، سعی کرد فراموش کنه همه ی این اتفاقارو. چون دیگه این خودش نبود که پرنده رو دوست داشت، بلکه این دلش بود، که پرواز کرده بود و به قلب سپید پرنده پیوند خورده بود.
برای همین رفت جلو، پیش پرنده، و باهاش از دلش گفت.ولی مدام چشمش به اون تارهای سیاه بود، نمی دونست چرا؟چه طوری؟و از کجا این سیاهی ها اومدند...سعی کرد دلش رو از میون اون تارهای بدذات پیدا کنه.
بهش گفت: "اون پل لغزان چوبی رو می بینی؟! اون حیوونای درنده ی وحشی رو می بینی که آب از دهنشون می چکه تا من رو ببلعن؟! اون غول سیاه رو می بینی؟! من از اونجا میام، از پیش اونا...نمی دونی چه سختی هایی کشیدم...خوب، این نشون می ده که من راه رو درست اومدم، که تونستم این همه سختی رو با موفقیت پشت سر بذارم، نه؟"
پرنده، این بار فقط گوش می کرد، قلبش داشت تپشش بیشتر می شد...چشماش، از سنگینی ابرهای قلبش، قرمز شده بود...
_ "ببین، من توی وجود تو، یه دنیای تاریک می بینم، که نمی ذاره قلبت روشنیشو به همه جا بپاشه...یه جور سیاهی، از جنس همون دنیای سیاهی که من پشت سر گذاشتم...پس من می تونم کمکت کنم، تا دستشون خلاص بشی...موافقی؟"
پرنده، بارید...بارید...دلش برای پسرک سوخته بود _ ولی اصلاً حرفای پسرک رو در مورد سیاهی نشنیده بود...چون خودش از سیاهی ها خبری نداشت...برای همین، جواب پسرک رو نداد، ولی فقط با چشمای بارون زده اش، توی چشمای پسر خیره شد و نگاش کرد. قلبش، دست دل پسرک رو گرفت...فشرد...و کشید به طرف خودش...ولی پسرک اون قدر محو چشمای پرنده شد، که یادش رفت که می خواد قلب پرنده رو از شهر تاریکی بیرون بکشه؛ نه این که خودش هم مهاجر اون دیار ظلمت بشه...
عجب چشمایی داشت...
+نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت9:49توسط سکوت آسمانی |


