تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
آتش سرخ مستی...

چشمای پرنده، دست زمان رو هم گرفته بود و سپریش کرده بود، سالی گذشت...ولی قلب پسر به اندازه ی 10 سال تپیده بود...دیگه توان اون روزهای اوّل رو نداشت، خسته شده بود...و حالا، فقط چشم انتظار نشسته بود، چشم انتظار یه لحظه...یه لحظه ی باشکوه...لحظه ای که با چشم هاش ببینه، برگ های سبز تازه ی درخت زندگی جدید پرنده رو...با دستهاش بگیره، شاخه ی سبز و جوانه زده ای از قلب پرنده رو...با گوش هاش بشنوه، صدای چه چه بلبلان آفرین گوی چرخان به گرد پرنده ی قصه مارو...با زبونش بچشه مزه ی میوه ی سرخ اون بذرهای روشنو و با بوی عطر کلام پرنده تر و تازه بشه و نیرو بگیره.

امّا مثل این که رویای این باغ سبز، از واقعیتش شیرین تر بود. قلب پرنده سرختر شده بود و تازه جوون گرفته بود، ولی اون تارهای سیاه هیچ تغییری نکرده بود. سفت و محکم سرجاشون بودن.

پسر، یه نگاه دوباره به دل پرنده کرد و ...افتاد...بی هوش شد...تنش اون قدر سرد بود که پرنده احساس سرما کرد...پرنده ترسید...ترسید یه دفع اون هم یخ بزنه...ولی فرار نکرد...ایستاد...ایستاد و تمام نیروش رو به مرکز احساسش فرستاد...می خواست هم خودش رو حفظ کنه و هم پسر رو نجات بده...

پسر رو با تمام وجودش در آغوش گرفته بود و گرما بهش می داد...تابید و تابید...مثل آتشی سوزان...اون قدر گرمش کرد که همه ی یخ ها آب شد...

چشمهاشو باز کرد...بیدار شد و بلند شد...نشست...دست هاشو دراز کرد...پرنده رو در آغوش گرفت...لبهاشو به صورت پرنده چسباند و گونه ی پرنده رو سرخ سرخ کرد...

دست های پرنده...همچنان پشت پسر رو گرم می کرد...گرم...گرم...

ولی صبر کن.....چی شد...؟؟؟!!!


+نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت9:42توسط سکوت آسمانی |