آتيش داشت سريع سريع خاموش مي شد، چون ديگه هيزمي نبود....واي........ خاموش شد...فقط يک خاکستر سپيد باقي موند...دست هاي پرنده رها شد و سرش به زير افتاد...
پسر از مستي بيدار شد...به خودش اومد...نفهميد چه اتفاقي افتاده بود...دوباره تارهاي سياه اومد جلوي چشماش...چشماش رو بست...دلش ابري شد...ابرهاي شرمندگيش از آسمون، سنگين شد...ابرهاي نا اميدي از خودش، سياه شد...ابرهاي قلب تازه غبار گرفته اش گرفت وباريد....باريد....باريد...
روش رو برگردوند و رفت...با پاهاي خسته و تن زخمي...توان بلند کردن پاهاش رو نداشت...همه ي تنش آويزون شده بود، همه ی استخونهاش خرد شده بود. تنهای نیروی رفتن براش مونده بود...

توی راه، همش این فکر می اومد سراغش که "تو به پرنده قول داده بودی، قول داده بودی که کنارش بمونی تا همیشه، قول داده بودی که هیچ وقت تنهاش نگذاری،قول داده بودی که محبّت هاش رو یه روز جبران کنی." ولی...پسرک، خودش را قانع می کرد، که "نه، این دیگه اون پرنده ی خیالی من نیست. دیگه دستهاش گرمای قبل رو ندارن، که برای من نیروی موندن بدن. دیگه حرفاش خنکی گذشته رو از دست دادند، که مرهمی باشه بر قلب خسته و زخمی من. دیگه گوشهاش مثل قبل، صدای کمک خواهی من رو نمی شنون، که فریاد می زنم می خوام با تو برسم. دیگه چشمهاش...چشمهاش دیگه بوی امید سبز آینده رو ندارند، که مسیر عبورمون رو از این جنگل تاریک و نمناک روشن کنند...
پسر رفت، رفت،رفت، تا یه جایی که پر از خالی بود، پر از هیچ...
و این گونه صفحه ی چهرم زندگی پسر، یسته شد...

