آغازی برای صفحه ی مه آلود...
گذشت و گذشت و گذشت...پسر، وارد صفحه ی مه آلود و خاکستری آلبوم شد و همچنان گنگ و مبهوت و ساکت...فکر و خیال، همدم پسر شده بود، فکر این که پرنده، چرا اونجوری شد...این که اصلاً پرنده کی بود...اصلاً چرا از اوّل سراغ پرنده رفته بود و باهاش این قدر آشنا شده بود که شده بود جزیی از اون و اون هم شده بود جزیی از خودش؟؟؟...و هزاران سؤال دیگه، که فکرش رو همیشه مشغول کرده بود...چرا...چرا...

تا این که یه دفعه دوباره صدای بال پرنده اومد. از اون دور داشت نزدیک می شد.پسر، همچنان مبهوت بود و به راه خودش کشان کشان ادامه می داد. پرنده، اومد رو به روش نشست...دست های پسر رو گرفت، توی چشماش با حالت معصومانه ای نگاه کرد، حلقه های دلتنگی توی چشماش پر بود. پسر، فقط نگاه می کرد، مثل یک مرده...یک مرده ی متحرّک...
پس از چند دقیقه نگاه های پر از معنا، پرنده به حرف اومد، اون هم با صدای خسته: "نازنین، چرا...چرا رفتی؟تازه به وجودت عادت کرده بودم؛ تازه داشتم دلبری هات رو به جون می خریدم، چقدر نازت گرونه؛ ولی هرچی باشه می خرم...اگر دنیایی هم بیارزه، بازهم خریدارشم...بیا، دوباره بشو همدم تنهایی و بی کسیم، بیا...دوباره مثل اون قدیما باش، بهت نیاز دارم نازنین...بیا..."
پسر، فقط زل زده بود توی چشمای پرنده و هــیـچ نمی گفت. به راه افتاد...با همان بهت پابرجاش...پرنده به دنبالش به راه افتاد...به جون همه ی نازنین های دنیا قسمش داد، به جون همه ی یاس های وحشی، به جون همه ی قاصدک های سرگردون، که بیا و برگرد...نرو...ولی گوش...گوشها دیگه تابلوی ورود ممنون داشتند و نمی خواستند بشنون...
برخلاف جسم پسر، روحش آروم و قرار نداشت. پرواز می کرد، می رفت تا ساحل دریای عشق، دست روح پرنده رو می گرفت و یا خودش می آورد، ولی وقتی بر می گشت، مجوز ورود بهش نمی داد. هرچه در می زد بی فایده بود، قلعه ی جسم پسر خیلی محکم بود...خسته می شد و می رفت تا آسمون و یه خوشه ستاره می چید و می آورد، ولی باز هم در بسته و بود و چشمها همچنان خیره...
ایستاد...پاهاش ایستاد...خودش هم ایستاد...نگاه معصومانه و پر مهر پرنده همچنان روی چشماش سنگینی می کرد...به حرف اومد: اگر می خوای باشی و باشم، باید اینگون که من می خواهم باشی...!!!
این بار نوبت پرنده بود که مبهوت بشه...مثل این که ضربه ی ناگهانی خورده باشه، با شنیدن این حرف به عقب کشیده شد، ولی خیلی زود خودش رو جمع کرد و اومد جلو...: "باشه، می مونم و می شم مجسمه ی دست ساز تو...تو فقط بگو چی می خوای نازنینم..."
غرور از ظاهر پسرک می بارید، ولی روحش اصلاً راضی نبود و ساکت بود، چون فکر می کرد این غرور موقتی لازمه ولی دوست داشت هرچه زود تر تموم بشه.
پسر گفت:...

تا این که یه دفعه دوباره صدای بال پرنده اومد. از اون دور داشت نزدیک می شد.پسر، همچنان مبهوت بود و به راه خودش کشان کشان ادامه می داد. پرنده، اومد رو به روش نشست...دست های پسر رو گرفت، توی چشماش با حالت معصومانه ای نگاه کرد، حلقه های دلتنگی توی چشماش پر بود. پسر، فقط نگاه می کرد، مثل یک مرده...یک مرده ی متحرّک...
پس از چند دقیقه نگاه های پر از معنا، پرنده به حرف اومد، اون هم با صدای خسته: "نازنین، چرا...چرا رفتی؟تازه به وجودت عادت کرده بودم؛ تازه داشتم دلبری هات رو به جون می خریدم، چقدر نازت گرونه؛ ولی هرچی باشه می خرم...اگر دنیایی هم بیارزه، بازهم خریدارشم...بیا، دوباره بشو همدم تنهایی و بی کسیم، بیا...دوباره مثل اون قدیما باش، بهت نیاز دارم نازنین...بیا..."
پسر، فقط زل زده بود توی چشمای پرنده و هــیـچ نمی گفت. به راه افتاد...با همان بهت پابرجاش...پرنده به دنبالش به راه افتاد...به جون همه ی نازنین های دنیا قسمش داد، به جون همه ی یاس های وحشی، به جون همه ی قاصدک های سرگردون، که بیا و برگرد...نرو...ولی گوش...گوشها دیگه تابلوی ورود ممنون داشتند و نمی خواستند بشنون...
برخلاف جسم پسر، روحش آروم و قرار نداشت. پرواز می کرد، می رفت تا ساحل دریای عشق، دست روح پرنده رو می گرفت و یا خودش می آورد، ولی وقتی بر می گشت، مجوز ورود بهش نمی داد. هرچه در می زد بی فایده بود، قلعه ی جسم پسر خیلی محکم بود...خسته می شد و می رفت تا آسمون و یه خوشه ستاره می چید و می آورد، ولی باز هم در بسته و بود و چشمها همچنان خیره...
ایستاد...پاهاش ایستاد...خودش هم ایستاد...نگاه معصومانه و پر مهر پرنده همچنان روی چشماش سنگینی می کرد...به حرف اومد: اگر می خوای باشی و باشم، باید اینگون که من می خواهم باشی...!!!
این بار نوبت پرنده بود که مبهوت بشه...مثل این که ضربه ی ناگهانی خورده باشه، با شنیدن این حرف به عقب کشیده شد، ولی خیلی زود خودش رو جمع کرد و اومد جلو...: "باشه، می مونم و می شم مجسمه ی دست ساز تو...تو فقط بگو چی می خوای نازنینم..."
غرور از ظاهر پسرک می بارید، ولی روحش اصلاً راضی نبود و ساکت بود، چون فکر می کرد این غرور موقتی لازمه ولی دوست داشت هرچه زود تر تموم بشه.
پسر گفت:...
+نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت6:51توسط سکوت آسمانی |


