پسر گفت:
واقعاً دوست داری که باشی و بمونی؟
پرنده، با چشم های معصوم و پر از اشکش، سر تکون داد.
پسر، دست در جیش کرد و چاقوی تیزی رو جلوی دیدگان تار پرنده گرفت...پرنده ترسید...خیلی ترسید...فکر کرد، دیگه آخر کاره...می خواست بپرّه، که یکدفعه شجاعتش بهش غلبه کرد و نگهش داشت. نشست، عزمش رو جزم کرد و اومد جلوی پسر..."من حاضرم، شروع کن..."
پسر، دستش رو آورد جلو و چاقو رو به دست پرنده داد...
پرنده، از همیشه بیش تر ترسید، کاملاً سرخ شده بود، اصلاً فکر این که خودش، با دستای خودش....نه...نه...حتی تصورش هم براش مرگ آور بود...
پسر، همون طور که سرش پایین بود، با آرومی گفت: خودت از دستشون خلاص شو...ببرشون و بندازشون دور.
- چی؟ از دست چیا، از دست کیا؟ این رگ های حیات قلبم رو می گی؟ ولی..ولی این جوری دیگه نیرویی برام نمی مونه، حتی هیچ خونی...تو...تو...تو...
(دیگه حتی کلمات هم از دهانش، توان خارج شدن نداشتند)
- ولی باشه...باشه عزیزم...باشه نازنینم...رها می شم...از دست همشون رها می شم...فقط به خاطر تو...به خاطر چشمهات...به خاطر عـــشـــق...
پس برای آخرین بار، بذار یک بار دیگه توی چشمات زل بزنم و دست های گرمت رو توی دستام بگیرم...
سرت رو بیار بالا نازنینم...خواهش می کنم...
نازنین...هنوز یخ دستام آب نشده...ولی مثل همیشه، این دستای توئه که گرمشون می کنه...دستای تو...
پسر، سرش رو بالا می آره و با صورتی بی لبخند می گه: دیگه نمی خوام ببینمشون...
زیر پوست پسر، آتشفشان ها فوران می کنند، شور نزدیک شدن به بهار، تپش قلبش رو زیاد کرده ولی این نقاب...این نقاب، حالا حالا ها نمی خواد برداشته بشه...دوست داره همیشه تلاطم ها رو پنهون کنه...
امواج خروشان، لحظه به لحظه بلندتر می شدند، صدای نغمه بلبلکان از دور می اومد، خورشید داشت طلوع می کرد و پسر...شاد...سرمست...از این که بلأخره می تونه پرنده ی سپید و پر نور خودش رو ببینه...وای خدای من، عجب انتظار شیرینی بود...



