
بهم بگو، برام تعريف کن، از روشني بگو، از ماه، از خورشيد، از مهر، از سلام بگو. ديدي بالأخره ابرهارو زدم کنار، ديدي ديگه با خدا قهر نکردم، ديدي ديدمت...؟ديگه شبام هم ستاره بارون و مهتابيه...مي دوني، گاهي اون قدر از تکرار خسته مي شم که مي خوام همه چيز عوض بشه، ولي يکي نيست بهم بگه: احمق، تغيير کردن که به عقب برگشتن نيست...تو هم همينجور فکر مي کني؟ آره، راست مي گي: اگه به آفتاب عادت کردم، مي شه برم زير يه درخت و از سايش کيف کنم، اگه از سايه هم خسته شدم، مي شه برم بالاي کوه و خنکي برفاي قله رو با آفتاب لقمه بگيرم. اگه اونم برام تکراري شد، خوب از اون بالا ميپرم روي ابر و از نرميش کيف ميکنم؛ ولي هيچ وقت تو حذف نميشي...هميشه روشني هست؛ فقط...فقط، با عرض شرمندگي، گاهي بارون نميباره. آخه ابرا بايد سنگين بشن تا ببارن، اگه سبک باشم، حتي اگه رو ابرا بالا پايينم بپرم، نميتونم مجبورشون کنم که ببارن؛ هر چيزي قانوني داره...ولي اگه تو هم بياي، يا نه، زحمت نکشي،و فقط يه گوشه از روشنيو ذکرت رو بهم بدي، ديگه مجبور نميشم از ابرا که خسته شدم بپرم پايين و سرم بخوره به سنگاي کوه...ولي فعلاً که خوبه، تو هستي، روشني هست، سکوت هست، ابرا زير پامن، فقط بايد بارون باشه و آسمون...!
سلام...نه این که فکر کنی رفتم و برگشتما، نه، سلام، اسم قشنگ خداست.شاید زیباترین آغاز، برای حتّی خود خدا. همیشه بهت سلام می دم، برات یه دسته گل پر از اسم خدا می فرستم، برات یه چشمه پر از مزه ی خنک و گوارای خدا می کَنم. حتّی وقتی که مطمئنّم هستی و هستم، کنار همیم، باز هم نسیمی با عطر خدا، با تازگی عشقی بی نهایت را بهت هدیه می دم.
امروز، شروعی دوباره است، نه این که فکر کنی مگه چی شده حالا، نه. چون روزی نو اومده، یه شروع دوباره است. خدا، یه روز دیگه هم به وجودم فرصت داده، تا بازهم برای لایق شدن تلاش کنم. هر روز یه تیکه گل تازه و بزرگ می ذاره جلوم...میگه بساز...یه کوزه ی بزرگ، که نه ازش چکه کنه، نه زشت باشه، نه شکننده. کوزه ای بساز که همه چی توش جابگیره، همه ی دل ها، نه فقط بلوریا، حتّی خاکستر شده ها و سیاها، همه ی سبزا، سرخا، آبیا، بنفشا، صورتیا، حتی قهوه ایا...همه چه جا بگیره، حتّی خودت...خودِ خودِ خودت...آخه خیلی کلاسش بالاست، خدا رو می گم، می خواد هر روز بهش عیدی بدم، اونم نه یه عیدی که فقط از سر خودم بازش کنم، قربونش برم خیلی ماهه. عزیزم فقط لوکس ترین ها رو می خواد. الهی فداش بشم من
ولی می دونی چیه، خیلی وقتا یادم می ره نگاش کنم. یادم می ره به حرفاش گوش بدم. یادم می ره بهش توجّه کنم. ولی حرص منو درآورده...بابا هر آدم دیگه هم که بود، 2 بار که بهش بی محلّی کرده بودی گذاشته بود رفته بود. ولی آخه اون آدم نیست. ولی وقتی یادم می ره که اون هست، همون جور صاف می ایسته، زل می زنه بهم، چشماش پره اشک می شه، همه عیدیا رو می ذاره جلوش و همین جور وا میسته. یه دفعه بر می گردم پشت سرمو نگاه می کنم، می بینم هنوزم وایساده. بهش می گم چرا نرفتی...اینارو چرا گذاشتی جلوت؟می گه مگه می تونم تو رو تنها بذارم عزیز دلم. اینا همش ماله توئهُ همشو برای خودت خریدی... می گم پس چرا لااقل نیومدی جلو 2 تا چک بزنی تو گوشم بگی "اوی، بی شعور، کجا داری می ری، یه عاشق اینجا واسه تو این همه داره خرج می کنه" می گه خوب شاید تو نخوای با من باشی، زور که نیست. من نمی تونم از تو جدا بشم، تو شاید خواستی...تو این موقع ها اخمامو می کنم تو هم و با قهقهه می زنم زیر گریه، بهش می گم آخه من با تو چی کار کنم که این قدر خوبی، بزنمت که دیگه روی دیدنمو نداشته باشی، یا مسخرت کنم که تا عمر داری رفتار ظالمانه ام و فراموش نکنی، یا بپرم تو بغلت و تا عمر دارم ماچت کنم؟ بابا دیوونم کردی...دیگه نمیدونم چجوری باید باهات رفتار کنم...اون وقت بازهم بهم لبخد می زنه و فقط گرم، نوازشم می کنه و می گه:
"جیگرم، دوست دارم."


