وقتی به خودم اومدم، دیدم که پهنای صورتم غرق اشکه. انگار من هم به درد اون دچار شده بودم. درد عشق. درد زنده نبودن. و حالا می خواستم که زنده بشم. ولی زنده شده بودم. همین که فهمیده بودم که مرده ام، کافی بود که دوباره نفس بکشم و اون نور را من هم ببینم. آرزو کردم که ای کاش دیگه هیچ وقت نمیرم. هیچ وقت. ولی....
احساس آرامش مي کرد. احساسي که هيچ وقت نداشت و هميشه به دنبالش بود. از اون بالا، اون باغ وسيع و پر گل زيبا، کوچک تر مي شد ولي اون شمع ها، نه. و چه قدر زيبا بود، عشق بازي شعله ها با نور...........
هنوز داشت بالا مي رفت، و آب درون مشکش، هم چنان بهش نيرو مي داد. غير از نيرو دادن، باعث شده بود که زيبايي هاي تازه اي از مسيرش را ببينه و انعکاس اون نور با عظمت را درون خودش بيش تر حس کنه. هروقت که احساس مي کرد، مشکش داره خالي مي شه، باز اون چشمه را جلوي راهش مي ديد و مي رفت و دوباره مشکش را پر مي کرد. ولي هر دفعه، يه حسّي درونش قوي تر مي شد؛ يه جور احساس نياز. آره...، حس مي کرد باز هم زيبايي هايي هست که بايد ببينه، ولي الآن نميتونه ببينه. اين دفعه هم اون نور کمکش کرد. راه را براش روشن کرد. گرچه اون جا خودش روشن بود. توي يه گلستان سر سبز،13 شمع روشن، با شعله هايي که مي رفت بالا، تا به اون نور بپيونده. هر کدوم از شمع ها، يه مشخّصه داشت. از اشک هاي يکيشون، يه جوي راه افتاده بود. درسته......؛ اين همون شمعي بود، که از اشک هاش، اون چشمه ي زلال معرفت مي جوشيد. اين بار عاشقانه تر به اون قطرات اشک _ که هر کدوم يه دنيا ارزش داشت _ نگاه کرد. دلش ديگه طاقت نداشت. مي خواست اون هم مثل اون شمع ها شعله ور بشه و برسه به اون نور. رفت به طرف اون دشت پر گل. یه نگاه کرد و اشکش سرازیر شد. اون شمع....، اون شمعی که از همه سرخ تر بود و بیش تر از همه می سوخت، بی تابش کرد. ولی اون شمع چی بود، که این گونه عاشقانه می سوخت..........؟
روزها از اون اتّفاق عجیب می گذشت، و اون می خواست که همچنان بره بالا، ولی هنوز خیلی کند بود؛ و اصلاً این را دوست نداشت. سرش را بلند کرد. چند لحظه سکوت، و بعد این سیل اشک بود که این سکوت را شکست. هر وقت که اون نور را می دید یا تصوّر می کرد، دلش می لرزید و دیگه نمی تونست طاقت بیاره و ابرهای آسمون دلش از فراقت سنگین می شد. با یه حالتی که خیلی دوست داشت، همون جور که سرش رو به آسمون بود، سکوتش را با یه نگاه عاشقانه همراه کرد، توی نگاهش، یه دنیا حرف بود. پر بود از درخواست های عابدانه. ولی اون نور، قبل از این که اون نیازی احساس بکنه، بهش جواب داده بود و راه را بهش نشون داده بود. آره، اون جلوتر، یه پلّه بالاتر، یه چشمه بود. چشمه ای از آواها و حروف. حروفی که چنان با نظم چیده شده بودند، که گویی زیباترین تصاویر را براش تداعی می کرد. دوید به طرفش. می خواست سریع تر از اون پلّه ها بالا بره، و آب اون چشمه، بهش سرعت و قدرت می داد. نشست لب چشمه، و نوشید. چه گوارا بود. کاشف این چشمه، چه روح بلندی داشته، که چنین بلاغتی را از اون نور گرفته و به این چشمه دمیده. مشکش را از آب اون چشمه پر کرد و رفت. رفت تا با این امید تازه ای که پیدا کرده از اون پلّه ها بالا بره. آره این چشمه چنان روح تازه ای درش دمیده بود، که لحظه به لحظه بر اشتیاقش افزوده می شد. ولی هنوز کافی نبود. دیگه باید چه کار می کرد؟
اين نور، منشأ وجوديش بود. همون نوري بود که قلبش را روشن کرده بود. همون نوري بود که بهش زندگي مي داد. همون نوري بود که تمام زيبايي ها را براش قابل لمس کرده بود. همون نوري بود که هيچ وقت از اون دور نشده بود. آره، درست فهميده بود. اين همون نوري بود که هميشه باهاش حرف زده بود. وقتايي که از همه دل مي بريد، صداش کرده بود. و اون هم جوابش را داده بود. ولي هيچ وقت بهش فکر نکرده بود. هيچ سرش را بلند نکرده بود تا ببينه کيه که هميشه کمکش مي کنه تا اون هم جزوي از اون نور بشه، تا اون هم بي نهايت بشه. دستش را دراز کرد تا اون نور را بگيره. ولي.... ولي دستش نمي رسيد. پريد بالا، باز هم نرسيد. داشت نااميد مي شد، که اون نور يه راه پله را نشونش داد. رفت جلو و پاش را گذاشت روي پلّه ي اوّل. پاي ديگه اش را بلند کرد تا روي پلّه بعدي بگذاره، ولي نتونست. آخ چرا.....؟! ولي اون نور بهش گفت چرا. بهش گفت که بايد صبر کنه. بايد اوّل آماده بشه تا بتونه پاش را روي پلّه ي بعدي بگذاره. بهش گفت که بايد نورهاي درونش را پيدا کنه. اون ها را از درون به بيرون بياره تا بتونه جاي پاش را روي پلّه هاي بعدي ببينه و يه قدم بالاتر بياد. هر قدم که بياد بالا، خود اون نور، پلّه هاي بيش تري را براش روشن مي کنه. وقت کافيه که اون روشنايي و نور را باور کنه. اين جوريه که مي تونه با اون نور يکي بشه. اين قدر بي تاب رسيدن بود، که نمي تونست صبر کنه. نشست و با خودش فکر کرد. فکر کرد که از کجا بايد شروع کنه...... .
هنوز داشت می رفت و اون صدا هنوز گوشش را نوازش می داد. می شنيد که اون صدا داره دعوتش می کنه به زنده شدن. تعجّب کرد. آخه مگه من الآن زنده نيستم که حالا بايد زنده بشم. خوب گوش کرد. مثل اين که تازه فهميد چی شده. اين خرده های روی زمين حصارهايی بود که نمی گذاشتند زنده باشه. بهش مجال نمی دادند که نفس بکشه. اون صدای شکستن، صدای تولّد دوباره اش بوده. آره اون از نو متولّد شده بود و اين بار ديگه نمی خواست اين حصارها دورش را بگيرند. ديگه نمی خواست قبل از اين که وقتش برسه، با دست های خودش بميره. تصميم گرفت که به اون صدا تا آخر گوش کنه و قطعه قطعه ی اون آوا را لمس کنه و بفهمه. نگاه کرد و نوری ديد. اون صدا..... اون صدا از همون جا می اومد. از همون نقطه ی نورانی. ولی اين نور چی بود........؟
باز هم گوش کرد. اين بار بهتر از قبل. هيچ چيز از اون صدا نمی فهميد. ولی يک دفعه يادش اومد. آره. مثل همون نواهايی بود که هر شبانه روز بدون اين که بدونه چرا، زمزمه شون می کرد و چيزی ازشون نمی فهميد. ولی يه لحظه صبر کن! انگار می فهمه که چه می گه. نه تنها معنی شون را درک می کنه، بلکه با تمام وجودش داره لمسشون می کنه. انگار اين آواها درون گوشت و پوستش رخنه کرده بود. ناگهان نفهميد که چه اتّفاقی افتاد. حس کرد که توی یه فضای ديگه است. ديگه هیچ چيز اطرافش نبود، جز خرده های زندگيش. نمی دونست که چه اتّفاقی افتاده. نشست روی زمين؛ دست برد و يکی از تکّه ها را برداشت. خوب نگاهش کرد. آره، اين ها تمام چيزهايی بود که يک عمر به اون ها دل خوش کرده بود؛ ولی حالا ديگه همش خرد شده بود. نمی دونست چی کار بايد بکنه. خواست تکّه ها را دوباره کنار هم بگذاره و دوباره همه چيز را به اوّلش برگردونه، ولی ديد نه. فايده نداره. ديگه هيچ چيز مثل اوّلش نمی شه. خرده ها را ريخت روی زمين. از جاش بلند شد و محکم ايستاد. نمی خواست نااميدی بهش غلبه کنه. تنها راه چاره را همون صدا می ديد. دوباره گوش هاش را تيز کرد. هنوز اون صدا می اومد. رفت به طرف صدا. رفت و رفت........ .
(بعد از یه سکوت طولانی، باز هم می خوام بگم. از اون اتّفاق آسمانی.... .)روزها می آمد و می رفت و من هر روز از اونی که باید می بودم فاصله می گرفتم، تا این که یه روز یه زمزمه ی خیلی آروم و زیبا را شنیدم. می خواستم از کنارش مثل همیشه بگذرم، امّا یکی بهم گفت که برو جلو تر. برو به طرفش. رفتم. رفتم جلوتر. یه زنُ تنها نشسته بود. صورتش خیلی روحانی بود. آرامش خاصّی بهم می داد. می شد فهمید که یه قصّه ای با خودش داره. یه دنیا حرف نگفته، ولی شنیدنی. نمی دونم چی شد که نشستم جلوش. می خواستم قصه اش را بشنوم. اتّفاقاً اون اون جا بود که تعریف کنه. برای من و آدمایی مثل من. در ظاهر خوب نمی تونست به زبان من حرف بزنه، ولی حرفاش و آهنگ صداش از هر هم زبونی شیواتر و رساتر بود و چنان به دل می نشست که انگار این دلت بود که اون نغمه ها را درک می کنه. ولی چی می خواست به من بگه...؟
از وقتی که سکوتم آسمونی شد، خب خیلی چیزا تغییر کرد. به همه ی نقش و نگارها جور دیگه ای نگاه می کردم. حالا دیگه فهمیده بودم که واقعاً همه ی اون چیزهایی که می بینم، سایه ای بیش نیستند و همشون خیالین. هیچ کدوم وجود نداشتن. چون هیچ رویایی توی عالم خودش هیچ وقت واقعی نیست. ولی من همیشه می خواستم حقیقت را ببینم. اون چیزی که هست و سایه نیست. ولی با این همه پذیرفتم که از همه ی این سایه ها و رویاها استفاده کنم. شاید یه روزی قفل این سکوت بشکنه و به جای خیال و سایه، خود حقیقت را ببینم. وقتی که بتونی سایه ی چیزی را ببینی، می تونی امیدوار باشی که خود اون چیز را هم یه روز حس کنی. اطمینان داشتم که اون روز خواهد رسید، ولی یه چیزی هنوز ته دلم را می لرزوند. می گفت:« نکنه اصلاً وجود نداشته باشه. چرا بی خودی به یه چیزی که نمی دونی وجود داره یا نه امیدواری؟ زندگیت را تلف نکن. از این رویا لذّت ببر. تا تموم نشده بهش بچسب!» امّا من نمی خواستم که یه چیز کوچیک، این همه رنج و سختی راه را برام بی ارزش جلوه بده. پس گوش هامو گرفتم و به اون سکوت پناه بردم. باهاش جنگیدم. امّا نه جدّی. گاهی کمر خم می کردم و با هر ضعفی که از خودم نشون می دادم، از سکوت آسمانیم فاصله می گرفتم. چه کار باید می کردم که نکردم......؟
خوب همه جا رو نگاه کردم. سیاهِ سیاهِ سیاه....! امّا نه، یه روزنه ی امیدی اون روبرو بود. رفتم به طرفش. آره، درست دیده بودم. اون جا مثل همه جا سیاه نبود. سفیدِ سفید بود. هنوز هم باور نمی کردم. یعنی می شد از این تهی بودن رها شد؟ یعنی می شد همه ی اون سیاهی ها رو پاک کرد؟ رفتم جلوتر و دستم را به این امید به اون روزنه نزدیک کردم که شاید دوباره همه ی اون نقش و نگارهای هرچند خیالی و هرچند سایه گون را ببینم. با این که دیدن و زندیگی کردن با همه ی چیزهایی که به واقعیت نداشتنشون اطمینان داری بسیار نا امید کننده است. ولی هرچی که باشه از سیاهی و تنهاییِ منفی که بهتره. دست بردم و روزنه را باز کردم. ولی اون یه تقطه ی امید معمولی نبود. اون قدر روشن بود که دیگه هیچ چیز را نمی دیدم. روشن روشن بود. وقتی از اون دریچه رد می شدم، حس کردم که انگار دارم متحوّل می شم. انگار اون دریچه توی قلب من بود. قلبم داشت باز میشد و «منی» دیگر از درونش متولّد می شد. انگار داشتم پوست می انداختم. ولی اون روزنه و نور چه فرقی با باقی نورها داشت...؟
بعد از اون روزها، دیگه از این بی رنگی و بی مفهومی سکوت خسته شدم. دلم می خواست که سکوتم را پررنگ گنم. سکوتی بسازم پر از نقش و نگار تا شاید از تنهایی رها بشه. تا شاید این رنگ ها هم دم این سکوت بشه، نه تنهایی هم دم سکوت! اطرافم را نگاه کردم. بدون این که توجه کنم، یک سطل رنگ را برداشتم. قلم موی خیال را توش زدم. و شروع کردم به رنگ آمیزی. امّا ای وای.......! چرا این رنگ را برداشتم؟ همه جا را سیاه کرده بودم. دیگه هیچی نمی دیدم. نه رنگی، نه نقشی، نه شکلی! خالی خالی بود. انگار که از اوّل هم چیزی نبود. انگار که همه ی اون شکل ها و رنگ ها سایه بودن و حالا همه جا سایه شده بود. تمام وجودم شکست. دیگه «منی» وجود نداشت. می خواستم از تنهایی دور بشم ولی حالا تمام وجودم شده بود تنهایی. سکوت به رنگ سیاه بود و دیگه هیچ مفهومی نداشت. هیچ! به جای این که فضای من پر بشه از رهایی و تنها نبودن، حالا دیگه امیدی باقی نبود. چه کار باید می کردم.....؟


