تبليغاتX
سکوتی به عمق فریاد آسمان
پایان زمستان سکوت...
بعد از مدّتها دوباره سلام. از همه ی چشمهای منتظر، عذر می خوام. لابد علّت غیبتم را می پرسید. حق دارید و من هم باید جواب بدم.نمی دونم اون آخرین مطلب رو به یاد می یارین یا نه؟ خوب اگه به یاد ندارید، پیشنهاد می کنم که دوباره برید و یه نگاهی بهش بیاندازید.
درسته که اون این قدر مهربونه و عاشقونه با من برخورد می کنه، و درسته که من هم بعد از همه ی عهد شکنی هام دوباره بهش قول می دم که دیگه هیچ وقت بدون یاد اون نفسی را توی سینه ام نبرم، ولی دوباره .... دوباره بعد از یه مدّت، دوباره بال هام وسوسه ی زمین را باور می کنند و منو از اون آسمون بلند و با عظمت به بند زمین می کشند. و حیف از همه ی اون سکوت ها و فریادهای بی صدا، که سال ها تلاش کردند و از تنهایی، خودشون را به آسمون رسوندند. حیف از اون همه زلال خیس چشمهای بیدار شده و پشیمون من، که حالا همه ی اون درخشش و پاکی را از دست داده بودند. حیف ... حیف ... .
حالا دیگه، فقط سکوتم. سکوتِ ساکت. بدون حتّی یه فریاد ساکن. حالا دیگه سکوتم خیلی از آسمون فاصله گرفته، گرچه می دونه که هیچ وقت هم به تنهایی نزدیک نبوده و نیست. مونده بین زمین و آسمون. بین تنهایی و آسمون. حالا دیگه توی یه برزخ گیر افتاده. برزخی که هم چاه داره و هم کوه. هم زمین داره و هم آسمون. هم یأس داره و هم امید. گاهی غفلت به سراغش می یاد و زیرچشم به اون پایین نگاه می کنه و گاهی حسرت و آرزو، و نگاهش را به اون آبی درخشان بی کران می دوزه.
ولی دیگه نمی خوام. دیگه نمی خوام این جا و این جوری ادامه بدم. دیگه نمی خوام قحطی آسمونو. دیگه نمی خوام کویر زنده ی خشک و بی روحو. دیگه نمی خوام این معلّق بودنو. می خوام چشم هام فقط رو به آسمون پر ستاره ی خودم باشه. می خوام پاهام فقط روی زمین آفتاب آسمون دیده قدم برداره. می خوام لبام، فقط ذکر آب را به زبون بیاره. می خوام دستام، فقط روی دیوار محکم رنگین کمون تکیه بده. می خوام روحم برای همیشه بیدارِ بیدار باشه. حتّی دیکه چرت هم نزنه. می خوام فقط توی آسمون سکوت کنم....
علّت غیبت من، همین سکون سکوتم بود. همین زمستان سرد روحم، که خواب را به چشم هاش آورده بود. ولی حالا دیگه نمی خواد بخوابه و می خواد بیدار شه. چون داره بهار را با همه ی زیبایی هاش می بینه. پس تولّد دوباره ی روحم، مبارک.
+نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت20:26توسط سکوت آسمانی |
بهترین یار...
امّا با همه ي اين حرف ها و اتّفاق ها، هیچ گاه من را تنها نگذاشته! هیچ وقت نشده که به صدام _ اون هم با اشتیاق تمام _ گوش نده. هیچ گاه منّتی به خاطر همه ی این لطف و محبّت ها و عشق ورزیدن ها و هدایایی که به من داده، تا شاید من _ فقط به خاطر خودم _ رویی به طرفش بکنم و به طرفش عاشقانه بال بزنم، سر من نگذاشته. هیچ وقت نشده که چیزی ازش بخوام و یه من بهترینش را نده.
ولی همین خوبی هاشه که من را بی چاره کرده، و داره حالم از خودم بهم می خوره. گاهی وقت ها که به خودم می آم، به خودم می گم:" آخه چه طوری می خوای یه روز جواب این خوبی هایی که اصلاً لایقش نبودی و فراوان بهت عطا شد را بدی. با کدوم رو می خوای جلوش بایستی و جواب بدی؟ چه بهونه ای برات باقی گذاشته که بخوای براش بیاری؟ اون که نعمت را برای تو تمام کرده!" اون وقته که به زانو می افتم و با زاری ازش خواهش می کنم که از من بگذره و من را ببخشه. و اون با اوّلین اشک من، همه ی بدی هام را کنار می گذاره و جاشون خوبی می کاره. از خوبی های خودش که بی نهایتند. بهش قول می دم که دیگه فراموشش نکنم و ببخشدتم، و کمکم کنه که همونی باشم که اون می خواد. و اون...... با کمال میل می پذیره و همون جور که همیشه از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرده، باز هم بیش از پیش کمکم می کنه. ولی......ولی آخه... چرا... دوباره........................
+نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت8:7توسط سکوت آسمانی |
ای کاش...
همه ي اين ها را گفت، ولي اي کاش من گوشي شنوا داشتم. اي کاش هميشه صداش را به ياد مي داشتم. اي کاش انسان نبودم تا همه ي اون اتّفاق ها برام فقط يک لحظه با ارزش باشه و لحظه هاي ديگه ي عمرم را به فراموشي و غفلت نگذرونم. اي کاش اگه به هيچ کدوم از قول هايي که توي عمرم به اطرافيانم، خودم و خداي خودم داده بودم، عمل نکرده بودم، لا اقل به اين عهدم عمل مي کردم و زير قولم نمي زدم. اي کاش قدر اون لحظات را مي دونستم و براي هميشه جاودانشون مي کردم. اي کاش توي عشق، خيانت نمي کردم و تا آخرش مي موندم. اي کاش يخ دل سنگيم آب مي شد و باور مي کردم، اون چيزي را که بايد باور مي کردم. اي کاش کمي انصاف و مروّت داشتم، تا گوشه ي کوچکي از اين لطف و محبّت بی پایان را جبران مي کردم. اي کاش کمي رحم داشتم، تا اين قدر در حقّ خوبي، ظلم نکنم. اي کاش حدّ اقل لياقت شنيدن اين نداها را داشتم. اصلاً...... اصلاً اي کاش، صداش را نمي شنيدم، تا حالا اين قدر دلم از خودم متنفّر نشه و زير لب هزار بار لعنت کردنم را فرياد نکنه. اي کاش هزاران نفر، هزاران بار دلم را مي شکستند، من را زير پاشون له مي کردن، ولي خودم حتّي يک بار دل خودم را نمي شکستم. اي کاش هزاران بار مي کشتندم و زنده ام مي کردند، ولي يک بار اين جوري قصد قتل خودم را نمي گرفتم.
ولي همه ي اين ها گذشته و ديگه آرزو کردنشون بي فايدست. اي کاش، اي کاشها نبودند. يعني کاري نمي کرديم که يه روزي بخوايم ازشون استفاده کنيم و چون کار ديگه اي ازمون بر نمي ياد، نشنيم و آه حسرت بکشيم.
امّا با همه ي اون ها................
+نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت8:30توسط سکوت آسمانی |
بهترین از این هم چیزی هست...؟
پس سينه ام را پر کردم از هواي دوست. نفس کشيدم. نفس کشيدم. نفس.... . با اين هواي تازه، انگار همه چيزم شده بود يه بوي خوش. يه نسيم خنک. حس مي کردم که يه ديوار عظيم هست که در عين سختي و محکمي، به لطافت تر و نرم تر از اون هيچ جاي دنيا پيدا نمي شه. و من، به اون تکيه زده بودم. ولي اين فقط پشتم نبود که گرم بود. گرمي وصف نا پذيري را هم روي شونه هام حس مي کردم. آخه دست هاش هم من را در آغوش گرفته بود. مي خواست بهم بگه، که ديگه نگران چيزي نباش. همون جوري که هيچ وقت نبايد مي بودي. آخه من هميشه باهات بوده ام و هستم و خواهم بود. من تو را از همه ي بدي ها حفظ مي کنم. توي هر شرايطي کمکت مي کنم و هيچ وقت تنهات نمي گذارم. امّا اون صدا، يه شرط بزرگ داشت. مي دوني شرطش چي بود؟ مي دوني چه چيزي از من مي خواست، تا به همه ي اين چيزهايي که گفته بود، بي کم و کاست عمل کنه؟ توي گوشم زمزمه کرد:"من با توام، اگه تو با من باشي. من فراموشت نمي کنم، اگه تو من رو فراموش نکني. من عاشقتم، اگه تو عــــشــــــــق رو فراموش نکني." مات و مبهوت، سکوت کرده بودم و با تمام وجودم، فقط مي شنيدم. انگار که پاهام ديگه روي زمين نبود. وقتي صداش توي گوشم مي پيچيد، انگار نسيمي از حرير نوازشش، من را در آغوش گرفته بود.

- "هرچي که بخواي، بهت مي دم، حتّي اون چيزهايي را هم که فکرش را نمي کني. از هر چيز بهترينش را بهت مي دم، همه چيز را برات زيبا و دل انگيز مي کنم، زندگيت را ابدي مي کنم. آسايش جاودان بهت مي دم. غرق آرامشي تمام نشدنيت مي کنم، فقط به يک شرط، اون هم اين که باورم کني و عاشقم بشي.."
+نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت12:44توسط سکوت آسمانی |
نام من انسان است...

ولي از ازل، اسم همه ي ما، انسان بوده و هست. انسان يعني ناسي. يعني فراموش کار. يعني ناقض همه ي عهد هايي که بسته. با خودش، با خالقش، با اطرافيانش و همه چيز. و من هم چه بخواهم و يا نخواهم، مهر انسان بودن رو پيشونيم خورده بود. همه ي اون سکوت آسمانيم را، تنها چند روز بيش تر نتونستم حفظ کنم. ولي هيچ وقت اون زن و حرير حرف هاش را فراموش نکردم. وقتي که دوباره رفته رفته به وادي مردگان نزديک مي شدم، مدام آرزو مي کردم که اي کاش هيچ وقت آسماني بودن را از دست ندهم. ولي هيچ تلاش شايسته اي براي حفظش نمي کردم. و در عين حال مي خواستم که به همان راحتي که به دستش آورده بودم، به همان سهولت هم نگهش دارم و از دستش ندهم. ولي نه. نمي شد. اون حسّ و حال اون قدر با ارزش و گران بها بود که به اين آساني ها نمي شد به دستش آورد. تازه...، خيلي به من لطف شده بود که حتّي براي چند روز هم که شده من هم تونستم روي اون ابرهاي سپيد قدم بردارم. ولي نه... ! من هنوز همه چيز را از دست نداده بودم. يه لحظه صبر کن.... ! اين صداي چيه؟! من کجام... ؟! آره... درسته... هنوز يه تکه ابر برام باقي مونده و من الآن روش ايستاده ام. اين صدا، بايد همون صدايي باشه که اون پرستو را عاشق کرده بود. من هم مي شنيدم. هنوز فرصت داشتم تا دوباره سينه ام را از هواي عشق پر کنم. پس ....

+نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت6:39توسط سکوت آسمانی |