درسته که اون این قدر مهربونه و عاشقونه با من برخورد می کنه، و درسته که من هم بعد از همه ی عهد شکنی هام دوباره بهش قول می دم که دیگه هیچ وقت بدون یاد اون نفسی را توی سینه ام نبرم، ولی دوباره .... دوباره بعد از یه مدّت، دوباره بال هام وسوسه ی زمین را باور می کنند و منو از اون آسمون بلند و با عظمت به بند زمین می کشند. و حیف از همه ی اون سکوت ها و فریادهای بی صدا، که سال ها تلاش کردند و از تنهایی، خودشون را به آسمون رسوندند. حیف از اون همه زلال خیس چشمهای بیدار شده و پشیمون من، که حالا همه ی اون درخشش و پاکی را از دست داده بودند. حیف ... حیف ... .
حالا دیگه، فقط سکوتم. سکوتِ ساکت. بدون حتّی یه فریاد ساکن. حالا دیگه سکوتم خیلی از آسمون فاصله گرفته، گرچه می دونه که هیچ وقت هم به تنهایی نزدیک نبوده و نیست. مونده بین زمین و آسمون. بین تنهایی و آسمون. حالا دیگه توی یه برزخ گیر افتاده. برزخی که هم چاه داره و هم کوه. هم زمین داره و هم آسمون. هم یأس داره و هم امید. گاهی غفلت به سراغش می یاد و زیرچشم به اون پایین نگاه می کنه و گاهی حسرت و آرزو، و نگاهش را به اون آبی درخشان بی کران می دوزه.
ولی دیگه نمی خوام. دیگه نمی خوام این جا و این جوری ادامه بدم. دیگه نمی خوام قحطی آسمونو. دیگه نمی خوام کویر زنده ی خشک و بی روحو. دیگه نمی خوام این معلّق بودنو. می خوام چشم هام فقط رو به آسمون پر ستاره ی خودم باشه. می خوام پاهام فقط روی زمین آفتاب آسمون دیده قدم برداره. می خوام لبام، فقط ذکر آب را به زبون بیاره. می خوام دستام، فقط روی دیوار محکم رنگین کمون تکیه بده. می خوام روحم برای همیشه بیدارِ بیدار باشه. حتّی دیکه چرت هم نزنه. می خوام فقط توی آسمون سکوت کنم....
علّت غیبت من، همین سکون سکوتم بود. همین زمستان سرد روحم، که خواب را به چشم هاش آورده بود. ولی حالا دیگه نمی خواد بخوابه و می خواد بیدار شه. چون داره بهار را با همه ی زیبایی هاش می بینه. پس تولّد دوباره ی روحم، مبارک.
ولی همین خوبی هاشه که من را بی چاره کرده، و داره حالم از خودم بهم می خوره. گاهی وقت ها که به خودم می آم، به خودم می گم:" آخه چه طوری می خوای یه روز جواب این خوبی هایی که اصلاً لایقش نبودی و فراوان بهت عطا شد را بدی. با کدوم رو می خوای جلوش بایستی و جواب بدی؟ چه بهونه ای برات باقی گذاشته که بخوای براش بیاری؟ اون که نعمت را برای تو تمام کرده!" اون وقته که به زانو می افتم و با زاری ازش خواهش می کنم که از من بگذره و من را ببخشه. و اون با اوّلین اشک من، همه ی بدی هام را کنار می گذاره و جاشون خوبی می کاره. از خوبی های خودش که بی نهایتند. بهش قول می دم که دیگه فراموشش نکنم و ببخشدتم، و کمکم کنه که همونی باشم که اون می خواد. و اون...... با کمال میل می پذیره و همون جور که همیشه از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرده، باز هم بیش از پیش کمکم می کنه. ولی......ولی آخه... چرا... دوباره........................
ولي همه ي اين ها گذشته و ديگه آرزو کردنشون بي فايدست. اي کاش، اي کاشها نبودند. يعني کاري نمي کرديم که يه روزي بخوايم ازشون استفاده کنيم و چون کار ديگه اي ازمون بر نمي ياد، نشنيم و آه حسرت بکشيم.
امّا با همه ي اون ها................
- "هرچي که بخواي، بهت مي دم، حتّي اون چيزهايي را هم که فکرش را نمي کني. از هر چيز بهترينش را بهت مي دم، همه چيز را برات زيبا و دل انگيز مي کنم، زندگيت را ابدي مي کنم. آسايش جاودان بهت مي دم. غرق آرامشي تمام نشدنيت مي کنم، فقط به يک شرط، اون هم اين که باورم کني و عاشقم بشي.."
ولي از ازل، اسم همه ي ما، انسان بوده و هست. انسان يعني ناسي. يعني فراموش کار. يعني ناقض همه ي عهد هايي که بسته. با خودش، با خالقش، با اطرافيانش و همه چيز. و من هم چه بخواهم و يا نخواهم، مهر انسان بودن رو پيشونيم خورده بود. همه ي اون سکوت آسمانيم را، تنها چند روز بيش تر نتونستم حفظ کنم. ولي هيچ وقت اون زن و حرير حرف هاش را فراموش نکردم. وقتي که دوباره رفته رفته به وادي مردگان نزديک مي شدم، مدام آرزو مي کردم که اي کاش هيچ وقت آسماني بودن را از دست ندهم. ولي هيچ تلاش شايسته اي براي حفظش نمي کردم. و در عين حال مي خواستم که به همان راحتي که به دستش آورده بودم، به همان سهولت هم نگهش دارم و از دستش ندهم. ولي نه. نمي شد. اون حسّ و حال اون قدر با ارزش و گران بها بود که به اين آساني ها نمي شد به دستش آورد. تازه...، خيلي به من لطف شده بود که حتّي براي چند روز هم که شده من هم تونستم روي اون ابرهاي سپيد قدم بردارم. ولي نه... ! من هنوز همه چيز را از دست نداده بودم. يه لحظه صبر کن.... ! اين صداي چيه؟! من کجام... ؟! آره... درسته... هنوز يه تکه ابر برام باقي مونده و من الآن روش ايستاده ام. اين صدا، بايد همون صدايي باشه که اون پرستو را عاشق کرده بود. من هم مي شنيدم. هنوز فرصت داشتم تا دوباره سينه ام را از هواي عشق پر کنم. پس ....


