
امّا مثل این که رویای این باغ سبز، از واقعیتش شیرین تر بود. قلب پرنده سرختر شده بود و تازه جوون گرفته بود، ولی اون تارهای سیاه هیچ تغییری نکرده بود. سفت و محکم سرجاشون بودن.
پسر، یه نگاه دوباره به دل پرنده کرد و ...افتاد...بی هوش شد...تنش اون قدر سرد بود که پرنده احساس سرما کرد...پرنده ترسید...ترسید یه دفع اون هم یخ بزنه...ولی فرار نکرد...ایستاد...ایستاد و تمام نیروش رو به مرکز احساسش فرستاد...می خواست هم خودش رو حفظ کنه و هم پسر رو نجات بده...
پسر رو با تمام وجودش در آغوش گرفته بود و گرما بهش می داد...تابید و تابید...مثل آتشی سوزان...اون قدر گرمش کرد که همه ی یخ ها آب شد...
چشمهاشو باز کرد...بیدار شد و بلند شد...نشست...دست هاشو دراز کرد...پرنده رو در آغوش گرفت...لبهاشو به صورت پرنده چسباند و گونه ی پرنده رو سرخ سرخ کرد...
دست های پرنده...همچنان پشت پسر رو گرم می کرد...گرم...گرم...
ولی صبر کن.....چی شد...؟؟؟!!!
می دونی پسر چی بهش گفته بود؟!...گفته بود: "من، فقط می خوام برسم به آسمون...می دونم هم راه درست کدومه...تا حالاش هم درست اومدم و می خوام باز هم به راهم ادامه بدم." بعد از این حرفا، یه دفعه رنگ پرنده ی سپید دل غبار گرفته ی قصه ی ما، عوض شد. مثل این که کسی بهش حرف بدی زده باشه...خیلی عجیب بود، ولی از عصبانیت سرخ شده بود.بالهاشو محکم به هم زد و سعی کرد دور بشه و بلند بلند، جوری که همه ی موجودات دیگه ای توی اون باغ بودند بشنون، با مسخرگی عقاید پسرک رو تکرار کرد و تحقیرش کرد.
پسرک، می دونست که اگه که از مسلکش برای پرنده و هر کس دیگه ای توی اون باغ حرف بزنه، ازش فرار می کنند و مسخره اش می کنند. همون جوری که الآن هم بعد از اون کار زشت پرنده، این کار رو می کردند. امّا پسر ما، سعی کرد فراموش کنه همه ی این اتفاقارو. چون دیگه این خودش نبود که پرنده رو دوست داشت، بلکه این دلش بود، که پرواز کرده بود و به قلب سپید پرنده پیوند خورده بود.
برای همین رفت جلو، پیش پرنده، و باهاش از دلش گفت.ولی مدام چشمش به اون تارهای سیاه بود، نمی دونست چرا؟چه طوری؟و از کجا این سیاهی ها اومدند...سعی کرد دلش رو از میون اون تارهای بدذات پیدا کنه.
بهش گفت: "اون پل لغزان چوبی رو می بینی؟! اون حیوونای درنده ی وحشی رو می بینی که آب از دهنشون می چکه تا من رو ببلعن؟! اون غول سیاه رو می بینی؟! من از اونجا میام، از پیش اونا...نمی دونی چه سختی هایی کشیدم...خوب، این نشون می ده که من راه رو درست اومدم، که تونستم این همه سختی رو با موفقیت پشت سر بذارم، نه؟"
پرنده، این بار فقط گوش می کرد، قلبش داشت تپشش بیشتر می شد...چشماش، از سنگینی ابرهای قلبش، قرمز شده بود...
_ "ببین، من توی وجود تو، یه دنیای تاریک می بینم، که نمی ذاره قلبت روشنیشو به همه جا بپاشه...یه جور سیاهی، از جنس همون دنیای سیاهی که من پشت سر گذاشتم...پس من می تونم کمکت کنم، تا دستشون خلاص بشی...موافقی؟"
پرنده، بارید...بارید...دلش برای پسرک سوخته بود _ ولی اصلاً حرفای پسرک رو در مورد سیاهی نشنیده بود...چون خودش از سیاهی ها خبری نداشت...برای همین، جواب پسرک رو نداد، ولی فقط با چشمای بارون زده اش، توی چشمای پسر خیره شد و نگاش کرد. قلبش، دست دل پسرک رو گرفت...فشرد...و کشید به طرف خودش...ولی پسرک اون قدر محو چشمای پرنده شد، که یادش رفت که می خواد قلب پرنده رو از شهر تاریکی بیرون بکشه؛ نه این که خودش هم مهاجر اون دیار ظلمت بشه...
عجب چشمایی داشت...
گرمای نور روز، کم کم یخ دیدگانش رو بازکرد و یک دفعه روبروش یه پرنده رو دید. یه پرنده ی معمولی، با صدایی خوش. صدایی که به اون نیروی دوباره داده بود. به سختی سلام کرد...پرنده...جواب سلامش رو داد، ولی با اکراه. با نیرویی که پیدا کرده بود، به آرومی، ولی سخت بلند شد. یه نگاه به اطرافش انداخت...روبروش همون دنیای نارنجی ای رو می دید که قبل از پل توش زندگی می کرد...ولی نه...این جا، نارنجی نبود، یه رنگ دیگه داشت، آره...صورتی بود.
بعد از گذشت از یک پل لغزان و کویری، توی اون هوای سرد و سوزان، با اون همه حیوونای درنده، حالا حتّی دیدن یه دنیای معمولی، مثل دیدن بهشت بود... آهسته پاش رو بلند کرد و اوّلین قدم رو در دنیای جدید گذاشت. پرنده، کاری به پسر خسته و زخمی ما نداشت...داشت توی اوی زمین ها گشت می زد. گاهی بال می زد، گاهی راه می رفت، گاهی آب می نوشید، گاهی غذا می خورد، درست مثل یه پرنده ی معمولی...ولی غیر از اون صدای زیباش، که اون رو از همه ی پرنده های معمولی دیگه متمایز می کرد، یه قلب سپید، وسط دلش بود، که با تارهای سیاه رنگ و چندش آوری، پوشیده شده بود و فقط پرتوهای باریکی، گاهی از اون بیرون می زد. پسر قصه ی ما، نمی دونست اون تارهای سیاه چیه! دلش می خواست بدونه از کجا اومدن! ولی با این حال، نمی تونست ببینه که چنین موجودی، با این قلب پاک، اسیر سیاهی و تیرگی باشه.
پسر، بعد از گذشت اون همه سختی و رنج، چشمش به اوّلین کسی که افتاده بود، اون پرنده بود. با خودش گفت: همینه...خودشه...همونه که منتظرش بودم. همونه که تو خواب می دیدمش. آره...راست می گفت، توی خواب دیده بود که بعد از اون همه سرما، به یه گرمای دلپذیری می رسه و کسی هست که کمکش کنه تا این گرما براش لذت بخش تر باشه...ولی هیچ وقت واقعاً اون پرنده رو تو خواب ندیده بود. فقط یه حسّی بهش می گفت که اون، همون گرمابخش زندگی جدیدشه...
آلبوم خاطره ی ما، دیگه تیره نبود...رنگ گرفته بود...رنگی روشن و باز هم گرم...رنگ صورتی...
تناقض و دوگانگي اين "بــــــــزرگ شـــــدن"، شده بود يه غول ترسناک، که روي يه پل بين بچگي و مرديش، جلوش رو سد کرده بود و هر دوتا راه رو به روش بسته بود و فقط مي ترسوندش.
يکي دو سالي، با تمام سعي و تلاشش با اين غول جنگيده بود. اوايل فکر مي کرد با نرمي و مهربوني همون بيان کودکانه مي تونه دل سنگي غول پل رو نرم کنه، ولي افسوس که غول قصه ي ما اين حرفا حاليش نبود و فقط بلد پسر رو عصباني کنه و بهش چنگ بندازه. کمي که گذشت، پسر بچه ي آلبوم ما که ديگه حالا بزرگ شده(!) کم کم طاقت و تحمّلش را از دست داد. خيلي زود به زود کنترل خودش از دستش مي رفت و کارهايي مي کرد که خودش هم باورش نمي شد. چون کم کم گرمي و لطافت اون حسّ قريب هم داشت کم رنگ مي شد؛ و اون برخلاف ميلش، بايد با اين مسأله کنار مي اومد.
دلش هنوز مي خواست که همه چيز رو به رنگ گرم و نارنجي محبّت ببينه، ولي دود سرد غليظي که از دهان غول مي اومد بيرون، همه ي گرما و روشني قلبش رو از بين برده بود. هر روز حس مي کرد که داره ضعيف و ضعيف تر مي شه.
بعد از حدود 2 سال جنگ و درگيري با اون غول سياه، ديگه نه پسر بچه ي بزرگ ما اون پسر جنگجوي قبلي بود، و نه ديگه اين تنها غول پل بود که داشت اذيتش مي کرد؛ حالا ديگه خفّاش ها و کرکس ها و اژدها هاي هولناک هم مي خواستند زندگيش رو ازش بگيرند. ببر عظيم الجثه ي مه آلود اون طرف پل هم منتظر بود که پسر پاش به اون طرف برسه تا توي چند لحظه ي کوتاه، اثري ازش باقي نگذاره.
آقا کوچولوي بزرگ قصّه ي ما، ديگه تواني نداشت. خودش را به زحمت روي تخته هاي فلزي پل مي کشيد و چشمهاي به زور باز شدش، فقط تيرگي مي ديدو سياهي؛ و گوشهاش هم فقط صداي غرش مي شنيد. غرّش همه ي دنيا عليه اون. اوني که ديگه به ظاهر، ديگه چيزي براي از دست دادن نداشت. آخه طفلکي اونقدر زخمي شده بود و ناتوان و ضعيف، که هر نفسي که مي کشيد را آخرين نفس خودش مي ديد. توي ذهنش همه ي اون سالهاي رنگي و قشنگ و گرم رو ديد، همه ي اون نوازش ها و آغوش ها، همه ي اون بوسه ها و نگاه هاي پر مهر را. و باز هم صحنه هاي روي پل رو توي خيالش مرور کرد. همه ي اون نبردهاي شجاعانش رو به ياد آورد. همه ي اون ضربه هايي که خورده بود، همه ي زخم هايي که روي تنش مونده بود _که نه تنها از اون غول و خفّاش ها و کرکس ها و اژدها ها روي تنش به جا منده بود، بلکه از همه ي رهگذرهاي فرشته نماي پل_ و خنجرهاي اون ها که روي پشتش جامونده بود را توي خاطرش ديد. و حالا ديگه تنها به يک چيز نگاه مي کرد، و اون هم بهشتي بود که قبل از اومدن روي پل توش غرق بود و قدرش رو اصلاً نمي دونست؛ و فقط و فقط يه آرزو داشت: مــــــــــــــرگ...
به ياد اون سيل اشک هايي که از روي پل توي درّه ي زير پل ريخته بود و حالا ديگه يه رودخونه ي عظيم شده بود، مي خواست آخرين قطره ي اشکش رو با آخرين تلاشش براي رسيدن به اون طرف پل و آخرين فرياد تهِ ته قلبش هراه کنه و با همه ي اين زشتي ها و اون زيبايي ها براي هميشه خدا حافظي کنه، که يک دفعه...
چشمام رو بستم و سعی کردم حدس بزنم که صفحه ی بعد چی می بینم. فکر کردم....فکر کردم، و همینجور که داشتم فکر می کردم، آروم آروم صفحه ی دفتر خاطره رو ورق می زدم. با خودم گفتم....خوب حتماً این پسر بچّه دیگه بزرگ شده؛ کوله بارش سنگینتر شده، با آدمای جدیدتری آشنا شده...عشقهای بیشتری را تجربه کرده و حتماً دیگه این حس داره به اوج خودش می رسه و نیلوفر پیچانش، داره دور درخت سالهای عمر با سرعت بالا می ره و کم کم گل می ده و بالهای آزادی داره از شونه های فرشته ی عشق بیرون می زنه.........ولی.........ولی ای کاش همینگونه بود که توی تصوّرم دیده بودم. امّا اینگونه نبود.......! چشمهام رو آروم با لبخند شیرینی باز کردم و صفحه ی جدید پیش روم رو دیدم...صفحه ی جدید، خیلی سنگینتر بود، ولی تیره تر از پیش. سنگینیش، از توده ی قلبهای شکوفه داده نبود، بلکه از تلی از قلبهای شکسته ی خشک شده و سیاه بود. همه ی عکسهاش تیره بود. انگار نگاتیو عکسها رو به موقع از دوربین در نیاورده بودند و عکسها تیره شده بود. ولی شاید بهتر بود که عکسها رو با همون رنگهای وارونه چاپ می کردند. تا حدّاقل همه ی اون سیاهی ها، روشنی می نمود و امیدی برای آینده به دست می داد. ولی نه.... وقتی فیلتر تنهایی و بی کسی جلوی لنز دوربین زندگی قرار می گیره، دیگه هیچ جوری نمی شه خودت رو گول بزنی که نه، اینها همش رنگهای معکوسه....
یه صفحه پر از تکاپو و تقلّا برای رها شدن از چنگال تنهایی و وحشت. پر از درد و اشک و آه........
آره، بازهم آلیوم خاطره ی زندگی من ورق خورد و صفحه ای تازه، جلوی چشمام باز کرد. توی اون صفحه، پسر بچه ای می دیدم، که با یه کیف کوله ای که پشتش انداخته، داره با شادی و شعف، می ره به سمت مدرسه. با این که مدرسه، براش یه محیط تازه و نویی بود و حس می کرد که موقع رفتن به این محیط جدید، باید از همه ی دلبستگیها و حسهای خوبی که توی خونه داشته جدا بشه و دیگه نه امنیتی باشه و نه پشتیبانی؛ ولی با این همه، بعد از یه مدّت، اون حسهای قشنگ و لطیف رو توی همون موقعیت جدید هم پیدا کرد؛ ولی از یه رنگ دیگه و با یه شکل دیگه. آخه اونجا هم، موجود خوب و مهربونی مثل مادر داشت، که به اندازه ی پدر مراقبش بود و همیشه سعی می کرد بهترینهایی که می تونه بهش بده.
توی مدرسه درس می خوند و الفبا یاد می گرفت و توی خونه همه ی اون چیزهایی رو که یاد گرفته بود تمرین می کرد؛ ولی نه تنها درس مدرسه، بلکه درس زندگی و عشق. ولی پسر کوچولوی آلبوم ما، فقط می تونست نشانه های زندگی و عشق رو درک کنه _اون هم خیلی کم _ و اصلاً فکر نمی کرد که توی این "الف"ی که می بینه و می خونه و می نویسه، یه دنیا حرفه. یه دنیا حرف از زندگی و عشق.
آره، اونجا هم عشق وجود داشت، ولی نه به اسم عشق، که به اسم درس، اون هم درس زندگی. نمی دونست، که "الف"، یعنی حرف اوّل همه ی اون حسهای خوب؛ یعنی آغاز حرکت و زندگی؛ یعنی شروع صبر و عشق؛ یعنی ... .فکر نمی کرد، که "2=1+1"، یعنی پایان تنهایی؛ یعنی سر انجام سالها تحمّل؛ یعنی... .نمی دونست، "آب، وقتی خیلی گرم بشه، بخار می شه" یعنی اصل حرکت در زندگی؛ یعنی قانون ماندگاری عشق؛ یعنی... .متوجّه نمی شد که "خدا یکی است" یعنی هدف زندگی، یعنی یک مسیر سبز، یعنی لحظه ی وصال؛ یعنی... .
ولی با همه ی اینها هنوز صدای قلبش رو می شنید که با گرمای عشق می تپه، وقتی که به چشمان معلّم نگاه می کرد و مهربانی وصداقت را در صدایش می خواند. وقتی که معلّم دستش را به نرمی می گرفت و درست نوشتن را قدم به قدم به او یاد می داد. هنوز می دانست، که اون چیزی که بهش شور و شوق می ده که هر روز صبح زود از خواب بیدار بشه و با شادی به سمت مدرسه بره، همون حسّ قریبیه که سالهای پیش و همون موقعها نیز پدر و مادر بهش هدیه داده بودند. ولی یه سؤالی بود، که تا اون موقع، هنوز نتونسته بود جوابی براش پیدا کنه..."چرا جنس این حسها، توی مادرم، پدرم، معلّمم و دوستام، همشون با هم فرق داره، در حالی که همشون یه گرما رو توی قلبم ایجاد می کنند؟!"
امّا....خبر از صفحه های بعدی نداشت...
توی اون عکس، عشق یه حسّ خوب بود. یه جاذبه. یه چیزی که من را متّصل نگه می داشت. یه چیزی که...، نه، اصلاً همون محبّت بود. همون چیزی که مادرم موقع حرف زدن، نگاه کردن، بازی کردن، غذا دادن، لباس پوشوندن و خلاصه هر کمکی که به من می کرد، توی ظرف دلم می ریخت و باعث می شد که احساس امنیت بکنم. احساس این که یه کسی پشتیبانمه. یه کسی هوامو داره و تنهام نمی ذاره.
یه حس غرور بود، وقتی که پدرم را در آغوش می گرفتم و به صورت خسته ولی خندانش نگاه می کردم. وقتی که دستم را به گرمی می گرفت و راه می برد؛ وقتی که صحیح کلماتی رو که بلد نبودم تلفظ کنم، با صبر و حوصله بهم یاد می داد؛ وقتی که به خاطر کارهای اشتباهم اخم در صورتش پیدا می شد و من رو از بدی و زشتی و گاهی خطرناکی اون کارها آگاه می کرد؛ و اون اخم برام شده بود نشان بدی و خطر.
با این که شاید هیچ موقع این کلمه رو به زبون نیاورده بودم، ولی خیلی باهاش دوست بودم. چون نشان از همه ی این خوبی ها و زیبایی ها داشت. لبخند مادر، اخم پدر، قهر مادر، آغوش پدر، صبر مادر، سختگیری پدر، سکوت مادر، پشتیبانی پدر و خیلی چیزهای قشنگ دیگه، همش نشونه ای بود برای من، تا یه جورایی وول خوردن عشق و قلقلک هاش را حس کنم و از وجودش احساس رضایت کنم و همه ی گریه های بعد از تولّدم و اشکهای نشان از ابهّت و جبروت عشق را به فال نیک بگیرم و فراموش کنم.
تا این که چند سالی گذشت و آلبوم ورق خورد...
سفر کردم به شهر خیال. به شهری که آلبوم عکسی از خاطرات یک عمر گذر من از جاده ی پرفراز و نشیب زندگی بود و هنوزم هست. اون شهر، مثل یه آلبوم پر از عکس، جلوم باز شده بود. عکس های سیاه و سفید، سبز و زرد، آبی و قرمز، که هر کدوم آذین بخش یه کدوم از نقوش خیال بودند.
در صفحه ای از این شهر، عکسی را دیدم از یک روزگار. از یک دوران. دورانی که مقصدش یک چیز بود. پیدا کردن یک معنا. یک مفهوم. مفهوم یک کلمه. کلمه ای که شاید خیلی ساده و دم دست به نظر بیاد. کلمه ای که شاید حتّی یک بچّه هم هزاران بار اون را شنیده باشه، ولی در عین همه ی این سادگیها، یه دنیا حرف با خودش داشته باشه، که گوشی برای شنیدنش نیست.
توی اون صفحه از زندگیم، دیدم، که از بچگی می شناختمش. از بچگی، حتّی معنیش را می دونستم و به کارش می بردم. ولی توی هیچ کدوم از صفحات اون دفتر، صفحه ای به پیچیدگی و آشفتگی اون صفحه نبود و ندیدم.
توی اون صفحه، عکس هایی بود که هر کدوم یک جلوه از اون کلمه، یعنی "عـــــشـــــــــــــــق" را به من نشون می داد. و هر کدوم، به اندازه ی خودش زیبا. عکس اوّل را برداشتم و خوب نگاه کردم. عجب رنگ سفیدی داشت. پاک و بی ریا...

