<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سکوتی به عمق فریاد آسمان</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/</link>
<description>سکوت، نشستن نیست، یک قیام عاشقانه است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 29 Aug 2009 09:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و پرده ها کنار رفت...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>
و او آمد، از پس سال ها رنج و اشک و انتظار...&lt;p&gt;آن شب، باران زد،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نرم...نرم...نرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و شست هرچه ناپاکي و درد و زخم را&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و او تابيد، پاشيد، روشن کرد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روشني باران من، نمايان شد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و چه خاطره انگيز آمد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گويي داستان من و آن زن با چهره ي روحاني و کلام آسماني در او تکرار مي شد، و شايد او خود آن زن بود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتي
از خرد شدن و تکه تکه شدن کلوخي براي ساختن گلي خوش مي گفت، انگار نه آنجا
و آن موقع که از سال ها پيش، از تولد سکوت آسماني حرف مي زد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و اين بار تاريخ آبستن فرياد آسماني است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;روشني باران من، فرياد آسماني، منتظر تولّدت مي مانم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مقیم شهر خورشید...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دلم مي خواد گريه کنم&lt;br /&gt;شديد&lt;br /&gt;دلم بد جور هواي بارون بهاريتو کرده&lt;br /&gt;اي کاش مي دونستم کجايي...تا سراغت رو از مردم اون جا مي گرفتم&lt;br /&gt;شايد تو شهربارون، شايدم تو شهر آسمون، و شايد وسط شهر روشني...&lt;br /&gt;امّا من هميشه سراغت رو از سرزمين خورشيد مي گيرم...جايي که همه ي اين شهرها و همه ي شهرهاي زيباي ديگه رو مي شه ازش ديد&lt;br /&gt;اي کاش کنارم بودي...مي دونم که هستي، ولي اي کاش من مي فهميدمت...اي کاش بهم مي گفتي که تو اين سه راهي، راه درست کدومه...&lt;br /&gt;انتهاي کدوم مسير تو ايستادي؟!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 15:59:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهايي، يعني با تو بودن</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>     مثل هميشه، به نام يگانه...سلام.و برعکس هميشه، مى خوام بگم، دلم برات تنگ نشده! وقتى هميشه با منى، پيش من، وقتى نجواى روشنت، گوشم رو نوازش مى ده، چه دليلى مى مونه واسه دل تنگى؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     تويى که شب هام، با تو، رنگ خدا مى گيره. روزهام، با تو، به انتظار خورشيد مى گذره. جويبار عمرم باتو، به تلاطم و خروش در مياد.موجهاى درياى ايمانم با تو، به ساحل يقين مى رسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     آره، حس مى کنم، ديگه دور نيستى، حس مى کنم، همين نزديکيايى، شايد همين جا، کنار خدا...وقتى تو هستى، يعنى من هستم و وقتي من هستم، يعنى خدا هم هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     حالا که تو هستى، همه جا محضر عشقه، جاى لغزش نيست چون خدا، مثل هميشه، هست. درد متعالى، صبر متعالى نمى خواد، حالا که تو هستى...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     و امروز، از هميشه مشتاق ترم، مشتاق ترين، براى ديدارت، که تا ابد تمام نمى شود، روشني باران من...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 12:10:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خورشيد از کدوم طرف دراومده؟</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بازهم با ياد عشق شروع مي کنم، سلام...صبحت بخير...خورشيد از کدوم طرف دراومد؟ آخه فقط تو ميدوني روشني، از کجا مياد...ديشب بارون نيومد، ولي طراوت و تازگي حضورت، از صدتا روز باروني روشن تره. واي، چه بوي نمي مياد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style=&quot;width: 556px; height: 361px;&quot; src=&quot;http://asham.persiangig.ir/image/53.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;بهم بگو، برام تعريف کن، از روشني بگو، از ماه، از خورشيد، از مهر، از سلام بگو. ديدي بالأخره ابرهارو زدم کنار، ديدي ديگه با خدا قهر نکردم، ديدي ديدمت...؟ديگه شبام هم ستاره بارون و مهتابيه...مي دوني، گاهي اون قدر از تکرار خسته مي شم که مي خوام همه چيز عوض بشه، ولي يکي نيست بهم بگه: احمق، تغيير کردن که به عقب برگشتن نيست...تو هم همينجور فکر مي کني؟ آره، راست مي گي: اگه به آفتاب عادت کردم، مي شه برم زير يه درخت و از سايش کيف کنم، اگه از سايه هم خسته شدم، مي شه برم بالاي کوه و خنکي برفاي قله رو با آفتاب لقمه بگيرم. اگه اونم برام تکراري شد، خوب از اون بالا ميپرم روي ابر و از نرميش کيف ميکنم؛ ولي هيچ وقت تو حذف نميشي...هميشه روشني هست؛ فقط...فقط، با عرض شرمندگي، گاهي بارون نميباره. آخه ابرا بايد سنگين بشن تا ببارن، اگه سبک باشم، حتي اگه رو ابرا بالا پايينم بپرم، نميتونم مجبورشون کنم که ببارن؛ هر چيزي قانوني داره...ولي اگه تو هم بياي، يا نه، زحمت نکشي،و فقط يه گوشه از روشنيو ذکرت رو بهم بدي، ديگه مجبور نميشم از ابرا که خسته شدم بپرم پايين و سرم بخوره به سنگاي کوه...ولي فعلاً که خوبه، تو هستي، روشني هست، سکوت هست، ابرا زير پامن، فقط بايد بارون باشه و آسمون...!
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 18:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;     سلام...نه این که فکر کنی رفتم و برگشتما، نه، سلام، اسم قشنگ خداست.شاید زیباترین آغاز، برای حتّی خود خدا. همیشه بهت سلام می دم، برات یه دسته گل پر از اسم خدا می فرستم، برات یه چشمه پر از مزه ی خنک و گوارای خدا می کَنم. حتّی وقتی که مطمئنّم هستی و هستم، کنار همیم، باز هم نسیمی با عطر خدا، با تازگی عشقی بی نهایت را بهت هدیه می دم.&lt;BR&gt;     امروز، شروعی دوباره است، نه این که فکر کنی مگه چی شده حالا، نه. چون روزی نو اومده، یه شروع دوباره است. خدا، یه روز دیگه هم به وجودم فرصت داده، تا بازهم برای لایق شدن تلاش کنم. هر روز یه تیکه گل تازه و بزرگ می ذاره جلوم...میگه بساز...یه کوزه ی بزرگ، که نه ازش چکه کنه، نه زشت باشه، نه شکننده. کوزه ای بساز که همه چی توش جابگیره، همه ی دل ها، نه فقط بلوریا، حتّی خاکستر شده ها و سیاها، همه ی سبزا، سرخا، آبیا، بنفشا، صورتیا، حتی قهوه ایا...همه چه جا بگیره، حتّی خودت...خودِ خودِ خودت...آخه خیلی کلاسش بالاست، خدا رو می گم، می خواد هر روز بهش عیدی بدم، اونم نه یه عیدی که فقط از سر خودم بازش کنم، قربونش برم خیلی ماهه. عزیزم فقط لوکس ترین ها رو می خواد. الهی فداش بشم من&lt;BR&gt;     ولی می دونی چیه، خیلی وقتا یادم می ره نگاش کنم. یادم می ره به حرفاش گوش بدم. یادم می ره بهش توجّه کنم. ولی حرص منو درآورده...بابا هر آدم دیگه هم که بود، 2 بار که بهش بی محلّی کرده بودی گذاشته بود رفته بود. &lt;EM&gt;ولی آخه اون آدم نیست.&lt;/EM&gt; ولی وقتی یادم می ره که اون هست، همون جور صاف می ایسته، زل می زنه بهم، چشماش پره اشک می شه، همه عیدیا رو می ذاره جلوش و همین جور وا میسته. یه دفعه بر می گردم پشت سرمو نگاه می کنم، می بینم هنوزم وایساده. بهش می گم چرا نرفتی...اینارو چرا گذاشتی جلوت؟&lt;FONT color=#009933&gt;می گه مگه می تونم تو رو تنها بذارم عزیز دلم&lt;/FONT&gt;. اینا همش ماله توئهُ همشو برای خودت خریدی... می گم پس چرا لااقل نیومدی جلو 2 تا چک بزنی تو گوشم بگی &quot;اوی، بی شعور، کجا داری می ری، یه عاشق اینجا واسه تو این همه داره خرج می کنه&quot; می گه &lt;FONT color=#0066ff&gt;خوب شاید تو نخوای با من باشی، زور که نیست.&lt;/FONT&gt; من نمی تونم از تو جدا بشم، تو شاید خواستی...تو این موقع ها اخمامو می کنم تو هم و با قهقهه می زنم زیر گریه، بهش می گم آخه من با تو چی کار کنم که این قدر خوبی، بزنمت که دیگه روی دیدنمو نداشته باشی، یا مسخرت کنم که تا عمر داری رفتار ظالمانه ام و فراموش نکنی، یا بپرم تو بغلت و تا عمر دارم ماچت کنم؟ بابا دیوونم کردی...دیگه نمیدونم چجوری باید باهات رفتار کنم...اون وقت بازهم بهم لبخد می زنه و فقط گرم، نوازشم می کنه و می گه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;جیگرم، دوست دارم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;     آره...اونوقت دستم و می گیره و می ذاره توی دستای تو و می گه هرچی کوزم بزرگتر و قشنگ تر و تکنولوژیک تر باشه، تو واقعی تر می شی. ازش می خوام که تو رو بهم معرّفی کنه، می گه: اون، همونیه که اگه با هم باشین، خیلی بیشتر از این که جدا باشین دوستون دارم. من که چیزی از حرفاش سر در نمیارم، تو چی...؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتظار شیشه ای بهار</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر گفت:&lt;BR&gt;واقعاً دوست داری که باشی و بمونی؟&lt;BR&gt;پرنده، با چشم های معصوم و پر از اشکش، سر تکون داد.&lt;BR&gt;پسر، دست در جیش کرد و چاقوی تیزی رو جلوی دیدگان تار پرنده گرفت...پرنده ترسید...خیلی ترسید...فکر کرد، دیگه آخر کاره...می خواست بپرّه، که یکدفعه شجاعتش بهش غلبه کرد و نگهش داشت. نشست، عزمش رو جزم کرد و اومد جلوی پسر...&quot;من حاضرم، شروع کن...&quot;&lt;BR&gt;پسر، دستش رو آورد جلو و چاقو رو به دست پرنده داد...&lt;BR&gt;پرنده، از همیشه بیش تر ترسید، کاملاً سرخ شده بود، اصلاً فکر این که خودش، با دستای خودش....نه...نه...حتی تصورش هم براش مرگ آور بود...&lt;BR&gt;پسر، همون طور که سرش پایین بود، با آرومی گفت: خودت از دستشون خلاص شو...ببرشون و بندازشون دور.&lt;BR&gt;- چی؟ از دست چیا، از دست کیا؟ این رگ های حیات قلبم رو می گی؟ ولی..ولی این جوری دیگه نیرویی برام نمی مونه، حتی هیچ خونی...تو...تو...تو...&lt;BR&gt;(دیگه حتی کلمات هم از دهانش، توان خارج شدن نداشتند)&lt;BR&gt;- ولی باشه...باشه عزیزم...باشه نازنینم...رها می شم...از دست همشون رها می شم...فقط به خاطر تو...به خاطر چشمهات...به خاطر عـــشـــق...&lt;BR&gt;پس برای آخرین بار، بذار یک بار دیگه توی چشمات زل بزنم و دست های گرمت رو توی دستام بگیرم...&lt;BR&gt;سرت رو بیار بالا نازنینم...خواهش می کنم...&lt;BR&gt;نازنین...هنوز یخ دستام آب نشده...ولی مثل همیشه، این دستای توئه که گرمشون می کنه...دستای تو...&lt;BR&gt;پسر، سرش رو بالا می آره و با صورتی بی لبخند می گه: دیگه نمی خوام ببینمشون...&lt;BR&gt;زیر پوست پسر، آتشفشان ها فوران می کنند، شور نزدیک شدن به بهار، تپش قلبش رو زیاد کرده ولی این نقاب...این نقاب، حالا حالا ها نمی خواد برداشته بشه...دوست داره همیشه تلاطم ها رو پنهون کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امواج خروشان، لحظه به لحظه بلندتر می شدند، صدای نغمه بلبلکان از دور می اومد، خورشید داشت طلوع می کرد و پسر...شاد...سرمست...از این که بلأخره می تونه پرنده ی سپید و پر نور خودش رو ببینه...وای خدای من، عجب انتظار شیرینی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.msn-fun.com/images/msn-backgrounds/love/3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Feb 2008 07:54:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغازی برای صفحه ی مه آلود...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-weight: bold; color: rgb(51, 51, 51);&quot;&gt;    گذشت و گذشت و گذشت...پسر، وارد صفحه ی مه آلود و خاکستری آلبوم شد و همچنان گنگ و مبهوت و ساکت...فکر و خیال، همدم پسر شده بود، فکر این که پرنده، چرا اونجوری شد...این که اصلاً پرنده کی بود...اصلاً چرا از اوّل سراغ پرنده رفته بود و باهاش این قدر آشنا شده بود که شده بود جزیی از اون و اون هم شده بود جزیی از خودش؟؟؟...و هزاران سؤال دیگه، که فکرش رو همیشه مشغول کرده بود...چرا...چرا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://21mehr.com/archives/Resize%20of%20Resize%20of%20Shahla%20dar%20Kur%20029.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    تا این که یه دفعه دوباره صدای بال پرنده اومد. از اون دور داشت نزدیک می شد.پسر، همچنان مبهوت بود و به راه خودش کشان کشان ادامه می داد. پرنده، اومد رو به روش نشست...دست های پسر رو گرفت، توی چشماش با حالت معصومانه ای نگاه کرد، حلقه های دلتنگی توی چشماش پر بود. پسر، فقط نگاه می کرد، مثل یک مرده...یک مرده ی متحرّک...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    پس از چند دقیقه نگاه های پر از معنا، پرنده به حرف اومد، اون هم با صدای خسته: &quot;نازنین، چرا...چرا رفتی؟تازه به وجودت عادت کرده بودم؛ تازه داشتم دلبری هات رو به جون می خریدم، چقدر نازت گرونه؛ ولی هرچی باشه می خرم...اگر دنیایی هم بیارزه، بازهم خریدارشم...بیا، دوباره بشو همدم تنهایی و بی کسیم، بیا...دوباره مثل اون قدیما باش، بهت نیاز دارم نازنین...بیا...&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    پسر، فقط زل زده بود توی چشمای پرنده و هــیـچ نمی گفت. به راه افتاد...با همان بهت پابرجاش...پرنده به دنبالش به راه افتاد...به جون همه ی نازنین های دنیا قسمش داد، به جون همه ی یاس های وحشی، به جون همه ی قاصدک های سرگردون، که بیا و برگرد...نرو...ولی گوش...گوشها دیگه تابلوی ورود ممنون داشتند و نمی خواستند بشنون...&lt;br /&gt;    &lt;br /&gt;    برخلاف جسم پسر، روحش آروم و قرار نداشت. پرواز می کرد، می رفت تا ساحل دریای عشق، دست روح پرنده رو می گرفت و یا خودش می آورد، ولی وقتی بر می گشت، مجوز ورود بهش نمی داد. هرچه در می زد بی فایده بود، قلعه ی جسم پسر خیلی محکم بود...خسته می شد و می رفت تا آسمون و یه خوشه ستاره می چید و می آورد، ولی باز هم در بسته و بود و چشمها همچنان خیره...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    ایستاد...پاهاش ایستاد...خودش هم ایستاد...نگاه معصومانه و پر مهر پرنده همچنان روی چشماش سنگینی می کرد...به حرف اومد: اگر می خوای باشی و باشم، باید اینگون که من می خواهم باشی...!!!&lt;br /&gt;این بار نوبت پرنده بود که مبهوت بشه...مثل این که ضربه ی ناگهانی خورده باشه، با شنیدن این حرف به عقب کشیده شد، ولی خیلی زود خودش رو جمع کرد و اومد جلو...: &quot;باشه، می مونم و می شم مجسمه ی دست ساز تو...تو فقط بگو چی می خوای نازنینم...&quot;&lt;br /&gt;    غرور از ظاهر پسرک می بارید، ولی روحش اصلاً راضی نبود و ساکت بود، چون فکر می کرد این غرور موقتی لازمه ولی دوست داشت هرچه زود تر تموم بشه.&lt;br /&gt;    &lt;br /&gt;    پسر گفت:...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 03:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صفحه ی چهارم بسته شد، امّا...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;  &lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt; &lt;strong&gt;  آتيش داشت سريع سريع خاموش مي شد، چون ديگه هيزمي نبود....واي........ خاموش شد...فقط يک خاکستر سپيد باقي موند...دست هاي پرنده رها شد و سرش به زير افتاد...&lt;br /&gt;     پسر از مستي بيدار شد...به خودش اومد...نفهميد چه اتفاقي افتاده بود...دوباره تارهاي سياه اومد جلوي چشماش...چشماش رو بست...دلش ابري شد...ابرهاي شرمندگيش از آسمون، سنگين شد...ابرهاي نا اميدي از خودش، سياه شد...ابرهاي قلب تازه غبار گرفته اش گرفت وباريد....باريد....باريد...&lt;br /&gt;     روش رو برگردوند و رفت...با پاهاي خسته و تن زخمي...توان بلند کردن پاهاش رو نداشت...همه ي تنش آويزون شده بود، همه ی استخونهاش خرد شده بود. تنهای نیروی رفتن براش مونده بود...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://blog.tapuz.co.il/pics/images/1014792_529.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;     توی راه، همش این فکر می اومد سراغش که &quot;تو به پرنده قول داده بودی، قول داده بودی که کنارش بمونی تا همیشه، قول داده بودی که هیچ وقت تنهاش نگذاری،قول داده بودی که محبّت هاش رو یه روز جبران کنی.&quot; ولی...پسرک، خودش را قانع می کرد، که &quot;نه، این دیگه اون پرنده ی خیالی من نیست. دیگه دستهاش گرمای قبل رو ندارن، که برای من نیروی موندن بدن. دیگه حرفاش خنکی گذشته رو از دست دادند، که مرهمی باشه بر قلب خسته و زخمی من. دیگه گوشهاش مثل قبل، صدای کمک خواهی من رو نمی شنون، که فریاد می زنم می خوام با تو برسم. دیگه چشمهاش...چشمهاش دیگه بوی امید سبز آینده رو ندارند، که مسیر عبورمون رو از این جنگل تاریک و نمناک روشن کنند...&lt;br /&gt;     پسر رفت، رفت،رفت، تا یه جایی که پر از خالی بود، پر از هیچ...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#003399&quot;&gt;&lt;strong&gt;     و این گونه صفحه ی چهرم زندگی پسر، یسته شد...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Nov 2007 03:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتش سرخ مستی...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.xaraxone.com/FeaturedArt/gs2003/assets/images/southwestern_love_affair.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چشمای پرنده، دست زمان رو هم گرفته بود و سپریش کرده بود، سالی گذشت...ولی قلب پسر به اندازه ی 10 سال تپیده بود...دیگه توان اون روزهای اوّل رو نداشت، خسته شده بود...و حالا، فقط چشم انتظار نشسته بود، چشم انتظار یه لحظه...یه لحظه ی باشکوه...لحظه ای که با چشم هاش ببینه، برگ های سبز تازه ی درخت زندگی جدید پرنده رو...با دستهاش بگیره، شاخه ی سبز و جوانه زده ای از قلب پرنده رو...با گوش هاش بشنوه، صدای چه چه بلبلان آفرین گوی چرخان به گرد پرنده ی قصه مارو...با زبونش بچشه مزه ی میوه ی سرخ اون بذرهای روشنو و با بوی عطر کلام پرنده تر و تازه بشه و نیرو بگیره.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;امّا مثل این که رویای این باغ سبز، از واقعیتش شیرین تر بود. قلب پرنده سرختر شده بود و تازه جوون گرفته بود، ولی اون تارهای سیاه هیچ تغییری نکرده بود. سفت و محکم سرجاشون بودن. &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر، یه نگاه دوباره به دل پرنده کرد و ...افتاد...بی هوش شد...تنش اون قدر سرد بود که پرنده احساس سرما کرد...پرنده ترسید...ترسید یه دفع اون هم یخ بزنه...ولی فرار نکرد...ایستاد...ایستاد و تمام نیروش رو به مرکز احساسش فرستاد...می خواست هم خودش رو حفظ کنه و هم پسر رو نجات بده...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر رو با تمام وجودش در آغوش گرفته بود و گرما بهش می داد...تابید و تابید...مثل آتشی سوزان...اون قدر گرمش کرد که همه ی یخ ها آب شد...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;چشمهاشو باز کرد...بیدار شد و بلند شد...نشست...دست هاشو دراز کرد...پرنده رو در آغوش گرفت...لبهاشو به صورت پرنده چسباند و گونه ی پرنده رو سرخ سرخ کرد...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;دست های پرنده...همچنان پشت پسر رو گرم می کرد...گرم...گرم...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;ولی صبر کن.....چی شد...؟؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Oct 2007 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمان ابری دلربا...</title>
<link>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>دیگه نوبت این بود، که زندگی از نو شروع بشه...از اوّل...اوّلِ اوّلِ اوّل...یعنی از محبت، دوستی، عشق...ولی خیلی سخت بود...چرا؟...آخه اون پرنده...اون پرنده، اوّلش کاری باهاش نداشت، اجازه داد پسرک بیاد و کنارش بشینه...باهاش حرف بزنه...پرنده، دوست داشت که بیشتر پسر رو بشناسه...ازش اسمش رو پرسید، رسمشو، مرامشو...ولی...ولی ای کاش نمی پرسید. شایدم نه...خوب شد که پرسید...&lt;BR&gt;می دونی پسر چی بهش گفته بود؟!...گفته بود: &quot;من، فقط می خوام برسم به آسمون...می دونم هم راه درست کدومه...تا حالاش هم درست اومدم و می خوام باز هم به راهم ادامه بدم.&quot; بعد از این حرفا، یه دفعه رنگ پرنده ی سپید دل غبار گرفته ی قصه ی ما، عوض شد. مثل این که کسی بهش حرف بدی زده باشه...خیلی عجیب بود، ولی از عصبانیت سرخ شده بود.بالهاشو محکم به هم زد و سعی کرد دور بشه و بلند بلند، جوری که همه ی موجودات دیگه ای توی اون باغ بودند بشنون، با مسخرگی عقاید پسرک رو تکرار کرد و تحقیرش کرد.&lt;BR&gt;پسرک، می دونست که اگه که از مسلکش برای پرنده و هر کس دیگه ای توی اون باغ حرف بزنه، ازش فرار می کنند و مسخره اش می کنند. همون جوری که الآن هم بعد از اون کار زشت پرنده، این کار رو می کردند. امّا پسر ما، سعی کرد فراموش کنه همه ی این اتفاقارو. چون دیگه این خودش نبود که پرنده رو دوست داشت، بلکه این دلش بود، که پرواز کرده بود و به قلب سپید پرنده پیوند خورده بود.&lt;BR&gt;برای همین رفت جلو، پیش پرنده، و باهاش از دلش گفت.ولی مدام چشمش به اون تارهای سیاه بود، نمی دونست چرا؟چه طوری؟و از کجا این سیاهی ها اومدند...سعی کرد دلش رو از میون اون تارهای بدذات پیدا کنه.&lt;BR&gt;بهش گفت: &quot;اون پل لغزان چوبی رو می بینی؟! اون حیوونای درنده ی وحشی رو می بینی که آب از دهنشون می چکه تا من رو ببلعن؟! اون غول سیاه رو می بینی؟! من از اونجا میام، از پیش اونا...نمی دونی چه سختی هایی کشیدم...خوب، این نشون می ده که من راه رو درست اومدم، که تونستم این همه سختی رو با موفقیت پشت سر بذارم، نه؟&quot;&lt;BR&gt;پرنده، این بار فقط گوش می کرد، قلبش داشت تپشش بیشتر می شد...چشماش، از سنگینی ابرهای قلبش، قرمز شده بود...&lt;BR&gt;_ &quot;ببین، من توی وجود تو، یه دنیای تاریک می بینم، که نمی ذاره قلبت روشنیشو به همه جا بپاشه...یه جور سیاهی، از جنس همون دنیای سیاهی که من پشت سر گذاشتم...پس من می تونم کمکت کنم، تا دستشون خلاص بشی...موافقی؟&quot;&lt;BR&gt;پرنده، بارید...بارید...دلش برای پسرک سوخته بود _ ولی اصلاً حرفای پسرک رو در مورد سیاهی نشنیده بود...چون خودش از سیاهی ها خبری نداشت...برای همین، جواب پسرک رو نداد، ولی فقط با چشمای بارون زده اش، توی چشمای پسر خیره شد و نگاش کرد. قلبش، دست دل پسرک رو گرفت...فشرد...و کشید به طرف خودش...ولی پسرک اون قدر محو چشمای پرنده شد، که یادش رفت که می خواد قلب پرنده رو از شهر تاریکی بیرون بکشه؛ نه این که خودش هم مهاجر اون دیار ظلمت بشه...&lt;BR&gt;عجب چشمایی داشت... </description>
<pubDate>Fri, 28 Sep 2007 06:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokuteasemani&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>sokuteasemani</dc:creator>
<guid>http://sokuteasemani.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
